از لاک خودت بیرون بیا و زندگی کن !
خیلی از مسائل گذشته رو نمیشه تغییر داد ! 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هیچ عنوانی بهتر از این پیدا نکردم " نیمای غزل" . خبر درگذشت خانم سیمین بهبهانی بدترین خبری بود که روز سه شنبه شنیدمناراحت و از اونجایی که این خانم و اشعارشونو خیلی دوستشون داشتم دلم میخواست تو وبلاگمم به ایشون اشاره ای داشته باشم .

روحشون شاد .

سه شنبه روز خیلی خیلی شلوغی بود برام . یعنی جز دو ساعتی که خونه فی فی بودم بقیه روز و بیرون بودم و بیشترشم بدو بدو داشتم .

از صبح که رفتم اداره ، دو ساعت دنبال کارای تمدید کارت ورود و خروج به اداره بودم و همینطور حکم جدیدم بعد از ترفیع شغلی .

ساعت دو که از اداره تعطیل شدم یه راست رفتم آرایشگاه و بعدش یکم از داروخونه خرید داشتم که تا برسم خونه فی فی ساعت از 4 گذشته بود . اونقدر هم گرمم بود که شر و شر عرق میریختم .

کلی هم دم در خونه منتظر فی فی  شدم تا برگرده خونه .اوه فی فی ناهار خورده بود و واسه من کباب کوبیده سفارش داد که بعد نوش جان کردن دو ساعتی استراحت کردیم و بعد با خاله تلفنی صحبت کردیم و تقریبا برنامه باغ رفتنمون منتفی شد .

بعدش با هم رفتیم بازارچه سنتی که خریدامونو انجام بدیم . قبلش به کتابفروشی سر زدیم و فی فی کتاب ابلوموف و خرید که همون شب خورده بودش .چشمک

بعدش رفتیم عطر فروشی و فی فی عطر خرید و واسه منم ریمل و لاک خرید مژه

آخر سرم رفتیم بازارچه و از تعمیر عینک گرفته تا کوتاهی شلوار و کلی خرید دیگه انجام دادیم و بستنی میوه ای هم زدیم بر بدن که خدای نکرده من کالری از دست ندم و همون کوچولویی که از صبح سوزونده بودم و برگردونم سرجاش نیشخند

تا ساعت نه و نیم بازارچه بودیم و بعد که برگشتم خونه دیدم سرو صدایی میاد که نگوو جوجه بزرگه ، جوجه کوچیکه و جوجه های دایی کوچیکه افتاده بودن به جون هم و دعواشون شده بود .

ظاهرا دایی جوجه هاشو اورده بود گذاشته بود خونه ما و اونا با جوجه های ما با هم نمیساختن .

منم با تقسیم چیپس و بادکنک به این دعوا خاتمه دادم و صلح برقرار شد .

بعد اینکه جوجه های دایی رفتن ، جوجه بزرگه گیر داد که تو اصن منو بیرون نمیبری و یالا بریم آب و آتش .

ساعت یازده آب و آتش بودیم . هرچی بهش میگفتم از طبیعت لذت ببر میگفت نه باید برم سینما هفت بعدی .

جالبه که سه بار منو تا پای صندوق کشوند و بعد با چشمای گردش گفت خاله اگه بازیش زامبی باشه من شب خوابم نمی بره .و بعد زود منصرف می شد .

آخرش گیر داد که تو هم باید بیای . ای بابا ، خاله جون سنی ازم گذشته من حوصله شلیک با تفنگ ندارم . آخرش منو کشوند تو سالن و خودش نفر اول شد و من آخر .اوه

بعدشم رفتیم شام خوردیم و تا برگردیم خونه و بخوابیم ساعت از یک گذشته بود.

 چهارشنبه که هم ظهر اومدم سرکار و بعد رفتم اداری بالاخره حکم جدیدمو بعد ترفیع گرفتم و بازم حقوقم اضافه شد . شب هم فی فی میاد عقبم و میرم به یه مرخصی سه الی چهار روزه . مژه

من با تو سودا می کنم / سیمین بهبهانی

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم


گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم


گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم


گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٩ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

روز دوشنبه تولد فی فی بود ! چون وسط هفته بود نتونستیم با دوستامون هماهنگ کنیم و برای فی فی تولد بگیریم . اینطور شد که تصمیم گرفتیم یه تولد دو نفره پای برج میلاد بگیریم . صحنه رو کلی رمانتیکش کردیم چشمک

یکشنبه همه روز و سرکار بودم ، شب فی فی اومد اداره عقبم و با هم برگشتیم خونه .

صبح دوشنبه با جوجه بزرگه رفتیم بازارچه کتاب ، کچلم کرد تا سی دی واسه ایکس باکسش بخره .هی بهش میگفتم جوجه من آخر ماهه پول تو جیبم نیستا ، کمتر ولخرجی کن ، گوشش بدهکار نبود که . بعد اینکه هم واسه خودش و هم داداشش سی دی و کتاب خریده میگه خوبه دیگه یه دو تومنی و یه هزار تومنی برات موند خاله !نیشخند

واسه فی فی از قبل کیف مهندسی خریده بودم و خیالم راحت بود فقط واسه اینکه دست خالی نباشم روز تولدشو یه هدفون هم خریدم چون میدونستم لازم داره و عصر هم رفتم خونش .

کلی وارجی کردیم و بعد رفتیم گیشا ، خونه مامانش اینا و کادوی تولد اونا رو هم گرفت و خواهرشم از ترکیه براش سوغاتی آورده بود که کلی خوش بحالش شد .

بعدش رفتیم تو یکی از خیابونای ته گیشا که نزدیک به برج میلاده و دقیقا پشت اتوبان حکیم هست و من خیلی دوسش دارم برای بچم تولد گرفتیم .

کلی هم عکس گرفتیم که ثبتش کنیم این شب قشنگ رو .

احتمالا آخر هفته با دوستامون میریم باغ خاله اینا شایدم من و فی فی فقط رفتیم .

خاله از کانادا مهمون داره و میخواد ببرتشون باغ به ما هم گفته که با اونا باشیم .

به احتمال خیلی زیاد اونجا واسه فی فی تولد میگیریم دوباره .چشمک

اینم عکسای دیشب از برج میلاد و شخص شخیص من . هر کی ندونه فکر میکنه تولد من بوده نیشخند

[ ۱۳٩۳/٥/٢۸ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

 زنی‌ عاشقت شد

زنی‌ از سرزمینِ عجایب

تو را عجیب ساده

عجیب صادقانه دوست داشت

زنی‌ که در نبودن تو سخت گریست

تو باید مرد خوشبختی‌ بوده باشی‌...به راستی که جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پرکند !

 

نگاهت را قاب می گیرم. در پس آن لبخند، که به من، شور و نشاط زندگی می بخشد.

 

امروز روز توست… عزیزم تولدت مبارک

ماچقلببغل

[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

این تنها عنوانی بود که امروز به ذهنم رسید " زندگی یکنواخت خر است " . خب خر است دیگه به نظر منم خر است . درسته زندگیا سخت شده و این سختی باعث شده همه دچار روزمرگی و یکنواختی بشیم اما تروخدا نزاریم دچار این مرض شیم که بد دردیه .

من از پشت همین تریبون اعلام میکنم زندگی یکنواخت واقعا خر است .نیشخند و من به شدت با این چالش بزرگ مبارزه می کنم . گاهی اوقات برای خودمم احساس خطر می کنم .

حالا منظورم از مطرح کردن این قضیه چی بود ، باید بگم که دارم به عین رسوخ و نفوذ این ویروس رو تو زندگیها و مبتلا شدن خیلی از خونواده ها از جمله زوجین جوان به اونو  میبینم و احساس خطر می کنم . تروخدا مراقب باشید . دلم نمیخواد زندگیها از هم بپاشه ناراحت

جمعه شب که از رینه برگشتم خونه ، داداش کوچیکه و خانمش واسه شام اومده بودن و علاوه بر اونا اجاق گاز جدیدمون هم رسیده بود .

منم هی از خستگی بال بال میزدم و اینام نمیرفتن کلافه شدم بودم اصن یه وضعی .

اون شب بیهوش شدم تا شش صبح شنبه که آلارم گوشی مبارکم زنگ خورد و نزدیک بود فقط بشینم گریه کنم .

وقتی رفتم سرکار همه دلشون به حالم میسوخت از بس چشمام سرخ بود هی میگفتن گریه کردی ؟ طوری شده ؟ آلرژی پیدا کردی ؟ به خودم قول دادم ساعت دوکه رفتم خونه بعد ناهار فقط بخوابم .

وقتی رسیدم خونه تا جوجه بزرگه گفت خاله سانس سینماها رو یادداشت کردم لقمه اول تو گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه کردن سبز یادم افتاد به این بچه تو خواب و بیداری قول داده بودم والان اصلن نا ندارم .

تا عصر یکم خوابیدم و بعد پیچوندنمش اما کلی هم عذاب وجدان داشتم . بهش گفتم بریم بازارچه هرچی دوس داری بخر و سینما رو بزاریم واسه دوشنبه .

قول دادن به بچه ها و بعد زیر اون قول زدن خیلی نامردیه . هیچ وقت خودمو نمیبخشم گریه

عصر رفتیم بازارچه و کلی خرید کردیم و همه چی اوکی بود اما یه اتفاق بد افتاد و اونم این بود که جوجه بزرگه هی با مامانش کلنجار میرفت که جوجه کوچیکه رو بده تو بغل من . و چشمتون روز بد نبینه همون موقع جفتشون ولو شدن کف خیابون و بعد از حال رفتند .

جوجه کوچیکه ریسه رفت و جوجه بزرگه هم از استرس داداشش حالش بد شد .ملت هم دور اینا جمع شده بودند .

خدا خیلی رحم کرد چون دقیقا نزدیک به جدول خیابون بودن و اگه طوریشون میشد آدم تا آخر عمر خودشو نمیبخشید .ناراحت فقط یکمی بینی جوجه کوچیکه خراش برداشت .

وقتی برگشتیم خونه مامان جوجه ها هم داشت از حال میرفت کار دیشب من فقط پرستاری از اینا بود . هی این جوجه رو معاینه کن ، اون جوجه رو معاینه کن مراقب مامانشون باش .

آخرشم واسه همه گل گاو زبون دم کردم که یکم آروم شیم . خداروشکر اون شب بد تموم شد و همه چی بخیر گذشت .

[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

هنوز ریه هام از هوای تازه کوهستان پره . دیروز اونقدر نفس عمیق کشیدم که برای حداقل چند روز دیگه اکسیژن داشته باشم . لبخند ما روز جمعه " رینه " بودیم از توابع لاریجان آمل .

هوااااااااا عاااااااااااااااالی بود . جای همتونم خاااااااااااااااالی بود .نیشخند

چهارشنبه و پنجشنبه که هم مریض بودم و هم سرکار . چهارشنبه عصر که داشتم خودمو برای فی فی که داشت کتاب میخوند، لوس میکردم و میگفتم حالم بده برام خوشمزه ها بخر . دوستم الهام زنگ زد که بی معرفت مردم خارج از کشور قرار میزارن زودتر همو میبینن تا ما دو تا که تو تهرانیم . پاشید با فی فی بیایید رینه منم با امید میام .بازنده

منم گفتم پنجشنبه شیفت دارم و نمیشه و اینا که الهام عصبانی شد کلی عصبانی و گفت تو روحت با این شیفتات . گفتم خب ما جمعه میایم میشه ؟ گفت چرا که نه اما من و امید از پنجشنبه شب میریم .

الهام اینا یه خونه ییلاقی بسیار زیبا تو ارتفاعات رینه دارن که وقتی پامونو گذاشتیم اونجا حس کردیم وارد بهشت شدیم .

خونه ای ییلاقی زیر قله دماوند ! کلی به خدا نزدیک شده بودیم . بغل

صبح جمعه رفتم گیشا عقب فی فی چون رفته بود خونه مامانش اینا . بعدش راه افتادیم به سمت رینه . هنوز وارد هراز نشده بودیم که هوااااااااااای تازه مستمون کرد .

تو هراز هی جیغ ویغ میکردم به فی فی میگفتم اینجا نگه دار اونجا نگه دار خنده

کلی انرژی گرفتیم خیلی خیلی عالی بود .

اینم ورودی جاده ای که میره به سمت پلور و بعدش رینه

بعدش رفتیم از یه جایی که لبنیات تازه میفروخت سر شیر و عسل خریدیم واسه صبحونه و زنگ زدیم به بچه ها و از خواب بیدارشون کردیم که داریم میاییم .

جاده پرپیچ و خم و بیست کیلومتر دیگه طی کردیم تا رسیدیم به خونه ییلاقی .

بعد صبحونه و چای و قلیون خودمونو با شاه توت خفه کردیم . و بعد رفتیم بیرون که اون اطراف قدم بزنیم و دشت و کوهو ببینیم .

اینم ما دو تا خجسته که با عکس خودمونو خفه کردیم .

پسرا واسه ناهار جوجه کباب درست کردن و من و الهام هم نشستیم به قلیون کشیدن و غیبت کردن و درد  دل نیشخند

این پسرا هم آنچنان با هم بحث میکردن و حرف میزدن که انگار سالها بود همو ندیده بودن و کلی حرف ناگفته برای هم داشتن .

خلاصه که کلی ثواب کردیم این دو تا رو با هم آشنا کردیم نیشخند

من و فی فی عصر زودتر از اون دو تا زدیم بیرون و نون محلی خریدیم و برگشتیم تهران اما کلی تو ترافیک موندیم . تا برسم خونه ساعت نه و نیم بود .

موقع خواب کاملا بیهوش شدم .

[ ۱۳٩۳/٥/٢٥ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

 دیروز ضعف شدید ، سردرد ، حالت تهوع ، درد های عضلانی ، تب و معده درد شدید داشتم بعد که تو اینترنت راجع بهش تحقیق کردم دیدم چیزی جز" ابولا" تعجب نمیتونه باشه . من اصلن دلم نمیخواد بمیرم خب گریه.

صبح سه شنبه که از خواب بیدار شدم معده درد شدید داشتم و حالت تهوع وحشتناک . بعد که اومدم سرکار ضعف و درد عضلانی هم بهش اضافه شد . اون موقع فکر کردم شاید تماس تلفنی بیمه و رقم بالایی که برای بیمه ماشین بهم گفت منو به این حال و روز در آورده اما وقتی تو اینترنت خوندم که علائم ابولا ست خنده دیگه مطمئن شدم خودشه .{ زبونم لال شه زبان}

تا عصر سه شنبه تلفنی درگیر تمدید بیمه ماشین بودم چقدر قیمتها افزایش پیدا کرده. چیزی که دل آدمو کباب میکنه اینه که شرکتهای بیمه در ازای پولی که دریافت می کنن ، خدمات آنچنانی ندارن . کلی تحقیق و تفحص کردیم تا تصمیم گرفتیم امسال با یه شرکت دیگه قرارداد ببندیم . در حالی که من اصرار میکردم به طور اقساط پرداخت کنم بابا اصرار میکردن که نقد باشه و مبلغشم خودشون همین الان پرداخت می کنن و دقیقا هم همینطور شد . خدا واقعا خیرشون بده و حفظشون کنه .

عصر با فی فی برنامه سینما داشتیم . از صبح سانس فیلمها و سینماها رو از سینما تیکت چک کرده بودم اما وقتی رفتم خونه فی فی اونقدر حالم بد بود که فقط گریه میکردم .گریهگریه

فی فی کلی ماساژم داد ، کلی روحیه که تو چیزیت نیست و خوب میشی اما کارم فقط گریه بود. همش میگفت پاشو بریم سینما ، یا بیرون که حالت بهتر شه اما داغون بودم.

به فی فی میگفتم بیا . دیدی منم مریض میشم .ناراحت اون همیشه میگه تو ماشالا اونقدر انرژی داری که هیچ وقت مریض نمیشی .

من فکر و خیال زیاد میکنم فکر میکنم اونقدر مخم درگیر بوده این چند وقت که جسمم رو هم ضعیف کرده . ناراحت

شب که برگشتم خونه بابا شیشه عسل و گذاشت جلوم با کره و خامه . لبخند که ضعف داری بخور . واقعا هم شیرینی حالمو بهتر کرد . دیشب برای اولین بار در زندگیم ساعت هنوز ده نشده خوابم برد . به بابا گفتم من تو اتاقم نمیخوابم . اومدم وسط هال رو به قبله خوابیدم خنده

صبح که بیدار شدم حالم بهتر بود اما همچنان ضعف داشتم . اصلا از مریضی خوشم نمیاد دعا کنید خوب شم .

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ٦:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

دیروز خانم بودم به تمام معنا . از صبح که بیدار شدم افتادم به جون خونه

مامان شنبه شب با جوجه ها رفت کرج و دوباره من موندم و حوضم . بابا هم که بیشتر روز و با دوستاش تو پارکه . یکشنبه کل روز و سرکار بودم . هرکی منو دید گفت تعجب چقدر سیاه شدی . هی میرفتم خودمو تو آینه نگاه میکردم . گفتم بی ادبا سیاه چیه لااقل بگید برنز شدی نیشخنداون شب فی فی اومد عقبم در حالی که خدا خیرش بده ، برده بود ضبط ماشینو نصب کرده بود . بعدش با هم رفتیم دل و جیگر خوردیم خوشمزه

صبح دوشنبه از خواب که بیدار شدم اولین کاری که کردم  این بود که رفتم سراغ گلدونای خوشگلم . یه گلدون گل هم از گلهای مامان از شمال با خودم آوردم که خیلی دوسش دارم

بعد حرف زدن با گلها ، تمیزکاری کردم ، لباس شستم ، اتو زدم و  واسه ناهار هم باقالی پلو با مرغ پزیدم.

دوش گرفتم ، عود روشن کردم ، موزیک گوش دادم و بعد ازظهر هم نشستم به کتاب خوندن که فی فی زنگ زد برگشته خونه و زیادم سرحال نیست و برم اونجا که حال آقا خوب شه چشمک

به فی فی واسه ناهار باقالی پلو با تن ماهی دادم

مثلا رفته بودم حال اونو خوب کنم اما خودم شروع کردم به نق و غر زدن و گریه کردن گریهاونم هی میگفت چته چیزی بهش نگفتم تنها چیزی که میخواستم تو اون لحظه تنهایی بود . میدونستم اگه بمونم اونجا جز آزار هم کار دیگه ای نمیتونیم بکنیم.

از خونه زدم بیرون و تنها جایی که میدونستم میتونه آرومم کنه بازارچه سنتی بود .

واقعا مثل آب رو آتیش میمونه . کلی منو سر کیف آورد . حالمو خوب کرد اساسی . عود خریدم و یه کاکتوس کوچولوی خوشگل که بهم چشمک میزد بیا منو با خودت ببر اونو هم خریدم  . این خوشگل خانم شده مهمون جدید گلخونم . عاشقش شدم بخدا .ماچ

بعدش برگشتم خونه فی فی ، عزیزم داشت عصرونه آماده میکرد نون پنیر ، گوجه و خیار بهش گفتم مادر شوهرم خیلی دوسم داره که سر بزنگا رسیدم . یکم با هم حرف زدیم حال جفتمون بهتر شد .لبخند

ساعت هشت داشتم برمیگشتم خونه خودمون که داداش بزرگه و خانمش زنگ زدن که شامشونو برمیدارن میان اونجا .همون موقع ها یکی از دوستام زنگ زد که حتما حتما ماه امشب و ببین چون کمترین فاصله رو با زمین داره و خیلی خیلی خوشگل شده .بلافاصله رفتم رو پشت بوم و به تماشا ایستادم . خیلی خیلی منظره خوشگلی بود فقط یادم رفته بود دوربینمو ببرم و عکس بگیرم

دیشب با ماه خیلی حرف زدم ... خل شده بودم نه ؟نیشخند

اما یه تجربه تازه بود و بهتره بگم یه حس عاااالی . اما  داداش بزرگه وقتی دید دارم میرم رو پشت بوم گفت چه حوصله ای داریا . خوش بحالت که اینقدر خوشحالی سوال

موقع خواب همش داشتم فکر میکردم من اب نرمالم یا اونا ؟

[ ۱۳٩۳/٥/٢۱ ] [ ٦:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

هشدار ! این پست خیلی  پر عکسه امیدوارم از صبر و حوصلتون خارج نباشه .

چهارشنبه بعد کار رفتم خونه فی فی و بعد خوردن ناهارمون که کباب کوبیده بود کلی زدیم تو سروکله هم تا عصر که فی فی نوبت دندون پزشکی داشت .

اینم عصرونه ما دوتا ، فکر کردید ما بلد نیستیم کیک بپزیم ؟متفکرنیشخند

 

واسه شام هم پای چوپان درست کردم البته تو ماهی تابه که یکم برشته شد چشمک

بعد شاممونو برداشتیم رفتیم بازارچه سنتی و بعد اینکه جیبامونو خالی کردیم از پول بخاطر خرید ، تو یکی از کافه هاش نشستیم و شاممونو خوردیم .

بعدش من بدو بدو برگشتم خونه و دوش گرفتم و بار سفر بستم .

صبح پنجشنبه کله صبح از خواب بیدار شدیم و آماده سفر شدیم . میگ میگ ..... هشت و نیم ویلا بودیم نیشخند

از این جا به بعد خیلی شلوغ پلوغ بود سرمون که خلاصه وار مینویسم .

اولین کاری که کردیم بعد صبحونه ، رفتیم آرایشگاه دختر دوست مامان . مامان مش موهاشو ترمیم کرد یعنی دوباره ریشه هاشو رنگ کرد . منم موهامو شرابی تیره تیره کردم و بعدش کاتشون کردم .

ظهر که برگشتیم خونه تازه داشتیم میگفتیم چی بخوریم و چیکار کنیم واسه ناهار که زنگ در و زدن و خانم همسایه اومد با ناهار و کلی انجیر .

بعد ناهار تا عصر خوابیدیم و ساعت 5 اینا بود که جوجه ها هم خودشونو به ما رسوندن.

دم غروب بود که من و مامان و دوستش رفتیم شالیزار

بغل شالیزارها مردابهایی بود پراز گلهای صورتی که من فکر میکردم نیلوفر آبی هستن اما خودشون بهشون میگفتن پسته دریایی و یا گل مرداب . خیلی خیلی منظره باشکوهی بود!

اینم مترسک شالیزار

و اینم غروب باشکوهش

موقع برگشت به خونه از جالیزهای اطراف حول و حوش 50 کیلو بادمجون، فلفل سبز و فلفل دلمه خریدیم و همه شب در حال سرخ کردن بادمجونا ،کباب کردن ، خرد کردن و ترشی بارگذاشتن بودیم .

صبح جمعه تو ویلای خودمون و محصولات کشاورزی و گلهامون

چون عکسها خیلی زیادن من مختصر و مفید گذاشتم براتون.

اینم گلدونی از گلهای مرداب

صبح جمعه رفتیم دریا . بابای جوجه ها ویلا گرفته بود لب دریا .

هیچ وقت شمال و تو تابستون اونم تو مرداد ماه اینقدر خنک ندیده بودم .

تا عصر لب دریا بودیم و عصر هم رفتیم رو یه تپه ای نزدیک ویلا که همه شهر معلوم بود.

دوست مامان همونجا برامون آش پخت و چایی ذغالی درست کرد. بعدشم برامون نون پخت.

شب هم کل شهر و گشتیم و کلوچه خریدیم و بستنی نعمت خوردیم.

شنبه برگشتیم تهران اما قبلش رفتیم دریاچه شورمست و آلاشت .

عصر هم تهران بودیم و نزدیکای غروب رفتم خونه فی فی و سوغاتیاشو دادم .

دلم براش یه ریزه شده بود.

دلم واسه شماهام خیلی خیلی تنگ شده بود.قلب

خوشحالم که برگشتم پیشتون بغل

[ ۱۳٩۳/٥/۱٩ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این منم دختری که به هیچ کس ، هیچ کجا و هیچ زمانی تعلق نداره ، کاملا رهاست ... اینجا روزانه هامو مینویسم امیدوارم بتونم حس خوبی بهتون بدم ...
امکانات وب