از لاک خودت بیرون بیا و زندگی کن !
خیلی از مسائل گذشته رو نمیشه تغییر داد ! 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دیشب که این عکس و تو وایبر دیدم اولش کلی خندیدم اما بعدش احساس کردم بیشتر از اونکه خنده دار باشه ، داره یه واقعیت تلخ و گوشزد می کنه و اونم حس نوعدوستی هست  اینکه ما آدمها هم اندازه اینا دلمون برای هم تنگ میشه ؟ یا اندازه اینا دلمون برای هم میسوزه ؟

صبحهایی که از خونه فی فی پیاده میام تا سر بزرگراه که برم اداره ، ناچارم از جلوی یه بیمارستان رد شم . اول صبح دلم به درد میاد آدمهایی و میبینم که از شهرستانها اومدن و ناچارن جلو در بیمارستان چادر بزنن . اوایل حالم گرفته میشدناراحت اما الان سعی میکنم بجای حال بدی برای تک تکشون دعا کنم . شما هم براشون دعا بخونید .بغل

اما بریم سراغ یکشنبه شب و دوشنبه محبوب که روز تعطیلم بود . یکشنبه شب فی فی اومد اداره عقبم و با هم یه راست رفتیم ستارخان واسه شام ساندویچ خوردیم و بنزین زدیم و گشتی هم همون دور و بر زدیم و برگشتیم خونه . و تا سه نصف شب هم بیدار بودیم و داشتیم اینترنت بازی میکردیم .چشمک

صبح دوشنبه تا ساعت ده خوابیدم و بعد بدو رفتم آرایشگاه . واسه اینکه حالم بد میشد وقتی ابروهامو تو آینه نگاه میکردم . سبزبعد آرایشگاه هم یه خرید کوچولو از فروشگاه

لباس سرخیابون کردم و برگشتم خونه .

روزهایی که میرم آرایشگاه به معنای واقعی زنده میشم و زندگی یه شکل دیگه میشه برام اینو خیلی خیلی خیلی جدی میگم بازنده

خونه که رسیدم ماشین لباسشویی و روشن کردم به گلدونای خوشگلم اب دادم و واسه ناهار هم خورش کرفس بار گذاشتم .

ساعت سه بود که فی فی اومد عقبم و رفتیم خونه و ناهار خوردیم .

تازگیا علاقه شدیدی پیدا کردم به آب خوردن با ظروف سفالی . هرچی مامان پارچ و شیشه آب میزاره تو یخچال من ظروف سفالی و آب میکنم و به نظرم آب که بی طعمه داخل این ظرفهای گلی و سفالی واقعا طعم پیدا میکنه خوشمزه میگید نه امتحان کنید گاوچران

بعد ناهار تا فی فی لالا کنه منم ناهار فردامونو که خورش فسنجون بود آماده کردم و دوش گرفتم و رفتیم که من بازم طلا بخرم . دیگه تصمیم گرفتم پول سیو نکنم ، طلا از همه باحالتره چشمک

وقتی فی فی و بردم یه منطقه ای که مرکز خرید هست و یه پاساژ گنده طلا فروشی داره میگه تو اینجاها رو از کجا پیدا میکنی خنده

یه جفت گوشواره توپی کوچولو خریدم که همیشه بمونه تو گوشام که بازم سوراخ گوشهای عزیزم که هنوز درد دارن هوس گرفته شدن نکنن نگران

تا برگردیم خونه ساعت از ده گذشته بود . و تا بخوابیم هم ساعت یک بود .

خاله جونی هم تماس گرفت که تعطیلات فطر و بریم سر عین . که بهشون گفتم نه . البته مامان اینا از شمال برمیگردن و با خاله اینا میرن اردبیل و سرعین .

واسه من سفر به شهرهای تکراری هیچ جذابیتی نداره به خصوص که تو سالهای اخیر همه سوراخ سنبه های ایران و دیدم نیشخند

امروزم که سه شنبه است و کله صبح بعد زیارت بهشت اومدم سرکار . واسه عصر هنوز برنامه ای نداریم . احتمالا یه نگاهی به سینما تیکت بندازم بازنده

اینم بهشت امروز

[ ۱۳٩۳/٤/۳۱ ] [ ٦:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

شنبه شب که با فی فی رفتیم شب گردی ، کلی با هم حرف زدیم از زمین و زمون و آسمون چشمک تا بحثمون کشید به اوضاع فعلی زندگیها و مشکلات و این حرفا . جفتمون هم این جور وقتها کارشناس میشیمنیشخند و مجری کارشناس اون شب من بودم که رفته بودم رو منبر و داشتم از جریان انرژی تو زندگیها سخنرانی ، سخنوری و سخن پروری میکردم .خنده

داشتم به فی فی میگفتم  من دستکم  تو یکی دو سال اخیر مدام داشتم به زندگیم انرژی مثبت تزریق میکردم ، یعنی یه سرنگ انرژی دستم بوده و وقتی انرژی خونم داشت تحلیل میرفت دوباره با این سرنگه بهش تزریق کردم .لبخند بهش میگفتم ممکنه در کل مشکلات من به بزرگی مشکلات تو نباشه اما خب همیشه سعی کردم به همه چی انرژی بدم حتی به مشکلاتم شاید به تدریج کمرنگتر و یا حتی محو شن . متفکر

و وقتی فی فی هم اعتراف کرد که من براش همون سرنگه بودم خیالم راحت شد که بحث امشب و هم به جاهای خوب کشوندم شیطان

"زندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان بدهد جز به آن طریقی که تو تصور میکنی خودش را نشان خواهد داد ،  بنابراین تو با فکر کردن چیزی را خلق میکنی  پس همیشه به بهترینها فکر کن."

شنبه تا ظهر اداره بودم و بعد که برگشتم اونقدر گرسنه بودم که میتونستم یه اسب و بخورم اما دلم برای اسبه سوخت و به خوردن یک مرغ بسنده کردم و گرفتم خوابیدم اما این پسره نزاشت من بخوابم و اونقدر اذیتم کرد تا بیدار شدم . هروقت هم چشم باز میکردم میدیدم زل زده تو صورت من و وقتی میگفتم چیه میگه هیچی دارم عشقولانه نیگات میکنم ، بده ؟قلب

عصر برگشتم خونه خودمون ، دوش گرفتم و کارای خرده ریزمو انجام دادم و دوباره برگشتم پیش فی فی که شام بخوریم . نگاهی به یخچال انداختم و دیدم تو این تایم کم و با توجه به کمبود امکانات آسونترین غذایی که میتونم بپزم سیب زمینی شکم پر یا همون کمپیر ه که یه غذای ترکیه ای هست .

البته من با توجه به امکانات خودم پختمش و هرچیم دم دست داشتم استفاده کردم اینطوری خوشمزه تر میشه به نظرم متفکرنیشخند

این قبل عمل  BEFORE نیشخند

اینم بعد عمل AFTER نیشخند

بعد شام هم مثل شبهای قبل پاشدیم رفتیم بیرون و اینبار پارک لاله رو نشون کردیم . نمیدونم چرا هوای پارک لاله از هوای هر پارک دیگه ای خنکتره و با حالتره . اصن یه حس دیگه ای داره من که خیلی دوسش دارم .

چون یکشنبه روز کار بود یکم زودتر از شبای قبل برگشتیم فکر کنم ساعت از یک گذشته بود که خونه بودیم .

تازه داشتیم میخوابیدیم که آقا هوس " ترحلوا " کرد تعجب. بهش گفتم من ترحلوا بلد نیستم فعلا به همین حلوای معمولی رضایت بده تعجب بعد برگشته میگه پس تو این همه سایت آشپزی زیر و رو میکنی  چی یاد میگیری  ازشون ، بعد قیافه حق به جانب گرفته و میگه خوش بحال اون مردایی که شغل زناشون آشپزیهخیال باطل . هرچی بخوان براشون میپزن .حتی ساعت دو نصف شب .بازنده

 من تعجب

 فی فی نیشخند

 ساعت دروغگو

 

پی نوشت : اینم طرز کاشت درخت لیمو ترش تو گلدون برای فاطمه عزیز

یه چند روزی بزار هسته های لیمو ترش تو آب خیس بخورن بعدش پوستشونو جدا میکنی میزاری روی خاک گلدون ، دقت کن روی خاک نه تو دل خاک بعدش روشونو با سنگریزه ها پر میکنی و هر روز آب میدی کم کم هسته ها جوونه میزنن قلب

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

این چند روز که شیفت نبودم همه چی آروم بود و خیلی هم خوش گذشت . لبخند

بعد چند روز کار مداوم واقعا به چنین تعطیلاتی نیاز داشتم و سعی کردم از لحظه لحظش استفاده کنم و لذت ببرم . مخصوصا صبحها رو اصلا از دست ندادم و یه دل سیر خوابیدم نیشخند

با فی فی که راجع به تعطیلات حرف میزدم گفت از اونجایی که ماه رمضون هست و فصل گرما بنابراین روزها رو تو خونه بمونیم و به کارو بارمون برسیم و استراحت کنیم ، در عوض طرح افطار تا سحر داشته باشیم نیشخندو هر شب بریم ددر دو دور . چشمک

صبح چهارشنبه تا ظهر خوابیدم و دوش که گرفتم ساعت دو اینا رفتم خونه فی فی و بعد دو روز یه دل سیر همو دیدیم و شروع کردیم به فنگ شویی و نظافت خونه . منم واسه ناهار دوباره از این کبابها درست کردم .چشمک

عصر هم من برگشتم خونه که بریم کرج ، چون واسه افطار خونه جوجه ها دعوت بودیم.

فی فی هم رفت خونه مامانش اینا . اینم لازانیایی که بابای جوجه ها پخته بود.

اون شب خیلی خوب بود و خوش گذشت . ساعت یک برگشتیم خونه و مگه من خوابم میبرد تا چهار صبح تو وایبر بودم . بعدش که اومدم بخوابم گوشام ورم کرده بود ، قرمز شده بود ، درد میکرد بخاطر اون گوشواره های مسخره .

تا ظهر پنجشنبه که از خواب بیدار شم نیشخندتحمل کردم و بعد رفتم کلینیک و گوشواره ها رو در آوردم و جاشون گوشواره طلا انداختم ، بماند که خانمه اصلا قبول نمیکرد درشون بیاره و چقدرهم دعوام کرد ، خر !عصبانی

مامان اینا ساعت دو همراه با جوجه ها رفتن شمال و من موندم و حوضم ! واسه خالی نبودن عریضه ، استامبولی پلو پختم و زدم بر بدن .

عصر داداش بزرگه اومد و ماشینمو که باتری خالی کرده بود ، برد باتری سازی و بعدش دوش گرفتم کلی خوشگل کردم و فی فی اومد عقبم و رفتیم خونش .

واسه شام کباب ماهی تابه ای آب پز پختم که من در آوردی مامان بزرگ خدا بیامرزم بود و ما آذریها بهش میگیم ( سو کبابی). امتحان کنید حتمن خیلی هم خوشمزست .خوشمزه

اینم میز غذای ما تو خونه فی فی . خونه مجردی هست دیگه با کمترین امکانات .بازنده اون سبزیهای خوشمزه رو هم عصر از باغچه مامان چیدم همراه با فلفل دلمه .

بعد شام  و استراحت ساعت حول و حوش یک ،طرح افطار تا سحر رو با فی فی شروع کردیم . فلاسک چای رو برداشتیم همراه با میوه و راه افتادیم به سمت پارک جمشیدیه

اما اتوبان اونقدر شلوغ بود که ترسیدیم تو ترافیک تجریش بمونیم این شد که مقصد و تغییر دادیم به آب و آتش .

تا چهار و نیم صبح اونجا بودیم . کلی حرف زدیم ، خندیدیم ، گریه کردیم ،عکس گرفتیم  و بعد برگشتیم خونه .

جالبه خیلیا اومده بودن سحری بخورن و بعد برگردن خونه هاشون استراحت کنن.

خیلی خیلی خوب بود ، جای همگی سبززززززززززززز.ماچقلب

صبح جمعه گرفتیم خوابیدیم تا ظهر . البته من ساعت دوازده بیدار شدم و برگشتم خونه خودمون که اونجا سرو صدا نکنم تا فی فی بخوابه و همین اینکه قول داده بودم به فی فی واسه ناهار گراتن مرغ بپزم .

بعد ناهار هم فیلم دیدیم و خوابیدیم تا عصر . عصر فی فی ماشین و برد براش قفل کاپوت نصب کرد که دیگه دست هیچ دزدی بهش نرسه و منم رفتم خونه خودمون دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم تا فی فی اومد عقبم .

بعدش رفتیم خونه املت قارچ پختیم و خوردیم .

و آماده شدیم که بریم باغ ایرانی . فی فی من متحول شده بود اون شب و ازم خواست که باهاش شب زنده داری کنم و دعای جوشن کبیر بخونیم و دعا کنیم .

رفتیم نشستیم تو باغ و زیر سقف آسمون دعا خوندیم . من تو شبهای اینچنینی از حضور تو مساجد اصلا لذت نمیبرم و بهم سخت میگذره اما دعا خوندن تو طبیعت اونم کنار فی فی خیلی خیلی آرومم کرد. برای همه دعا کردیم .بغل

اینم یه عکس در هم برهم از اون شب .

 امروزم که شنبه ست و من اومدم سرکار و ظهر میرم خونه . امشب و میخوایم کدوم بیابون سر کنیم نمیدونم ؟خنده

 

پی نوشت 1: این پست و به سختی و با اعمال شاقه گذاشتم ، چرا ؟ چون همکار فضول بغل دستیم مدام سرش تو مانیتور من بود .

نمیدونم چرا ما آدمها نمیتونیم مسالمت آمیز و بدون دخالت تو امور و کارهای هم در کنار همدیگه راحت زندگی کنیم . آخه خواهر من برادر من چی عایدت میشه از این کار عصبانی

پی نوشت 2: کی تو تهران تا حالا رفته بالن سواری ، مطمئنم خیلی هیجان داره و دوست دارم زودتر تجربش کنم. اگه کسی اطلاعات داره حتما بهم بگه . ممنون میشم

[ ۱۳٩۳/٤/٢۸ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

اول از همه بگم که من دوشنبه شب از همه این شمعدونیها بردم خونه و بعدش وجدان درد گرفتم ناراحت اینگونه شد که ظهر سه شنبه که رفتم اداره با آقای باغبون صحبت کردم و بهش گفتم حلالم کنه چون من از این شمعدونیا برداشتم .

آقای باغبون هم گفتن حلاله حلاله دخترم .بغل

مامان هم سه شنبه صبح برده بود گلها رو تو خاک باغچه کاشته بود که امیدوارم این فصل سال مشکلی پیش نیاد و نخشکن جیگرای دوست داشتنی من ماچ

صبح سه شنبه تا ساعت یازده خوابیدم و بعد دوش گرفتم و اتوکاری کردم و جای همکارم رفتم سر شیفت .

به بهشت که رسیدم داشتم لذت میبردم از طبیعت و کائنات و عکس میگرفتم از گلها که یه پیامک از داداش بزرگه برام رسید بدین مضمون " خیلی تابلوییییییییییییی"

جواب من به پیامک تعجب و پاسخ داداش بزرگه " با اون مانتوی گل منگلی داری لابلای گلها استتار میکنی ؟ خیلی تابلوییییییییی . خنده"

نگو آقا داشته با ماشین اداره عبور میکرده از اون خیابون و یه خانم خوشحال دیده و حدس زده خواهرشه زبان

منم در حال شکار این سوژه خوشگل بودم . آقای زنبور داره یه لقمه نون واسه ملکه میبره نیشخند

عصر تو اداره داشتم با یکی از آقایون همکار درباره سبک و سیاق زندگی حرف میزدم و بهش میگفتم از منظر ما آدمها ، کسی که همه چیش روبراهه و به موقع درس خونده ، کار کرده ، ازدواج کرده و بچه دار شده یعنی اینکه خوشبخته . در صورتی که به نظر من خوشبختی یعنی اینکه اون مدلی که خودت دوست داری زندگی کنی . بازنده

بعد بهش گفتم به جرات میتونم بگم که دستکم سه الی چهار سال اخیر و اونطوری که دوست داشتم زندگی کردم و هرچی میگذره دارم بیشتر از زندگی لذت میبرم .گاوچران

 

 پی نوشت 1: ازصبح  چهارشنبه تعطیلات دوست داشتنی من شروع میشه . مامان اینا پنج شنبه میرن شمال و من دارم از حالا برنامه ریزی میکنم که آخر هفته با فی فی کجا بریم . دلم طبیعت گردی میخواد یا مثلا آثار باستانی گردی . زبان میترسم آخرشم هیچ جا نریم و بشینیم تو خونه . خنده

پی نوشت 2: در پاسخ به انتقاد دوستانی که با ارسال پیامهای خصوصی سبک و سیاق عبادت منو زیر سوال بردند ، فقط این شعر از شادروان قیصر امین پور کفایت میکنه بازنده

"چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز

به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:

بیا عاشقی را رعایت کنیم"            

[ ۱۳٩۳/٤/٢٤ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

دوشنبه صبح یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خوبی افتاد که همه روزمو ساخت ، از اینکه تونستم کار یکیو راه بندازم خیلی خیلی خوشحال شدم . لبخند چیزی که قابل تامل هست اینه که کاش تو جامعه ما آدمها میتونستن اینطوری بهم اعتماد کنن و بدون هیچ چشمداشت و سوء برداشت و سوء استفاده ای بهم کمک کنند.چشمک

ماجرا از این جا شروع میشه که یکی دو هفته پیش من سوار یه ماشین شخصی شدم که برم تا خونه . اما چون این آقا پول خرد نداشتن ازم کرایه نگرفتن . منم وقتی پیاده شدم حس خوبی نداشتم از اینکه اون آقا ازم کرایه نگرفته بود به هرحال اونم داشت تو این گرما کار میکرد بنده خدا.اوه

هرچقدرم تعارفشون کردم که خب این پول و شما بردارید نپذیرفت . از این قضیه چند روزی گذشت تا اینکه چند روز پیش دوباره من منتظر تاکسی بودم تو همون مسیر که یه پراید اومد نگه داشت و سوار شدم و بلافاصله اون آقا رو شناختم . ایشونم گفتن که چهرتون برام آشناست و منم کرایمو دوبل حساب کردم و گفتم خب قسمت بوده که همو ببینیم منم کرایه اون روز شما رو بدم .لبخند

 ازم پرسید که محل کارتون اینوراست که گفتم نه منزل اینجاست و هر روز تقریبا تو همین ساعت برمیگردم خونه .

ایشون هم گفتن که در واقع مسافرکشی نمیکنن و شغل اصلیشون یه چیز دیگست و

وقتی بهشون گفتم کجا کار میکنم شوکه شدن و گفتن که من تو آسمونها دنبال شما میگشتم منو بگی تعجبتعجبتعجب بنده خدا گفتن که یه گره ای تو اداره شما دارم که فقط به دست یکی از کارمنداش باز میشه .  منم گفتم خب کدوم بخش کار دارید و وقتی گفت یادم افتاد داداش بزرگه میتونه کارشو راه بندازه .

شماره داداش بزرگه رو بهش دادم و اتفاقا تونسته بودگره شو بازکنه و بنده خدا چقدر هم خوشحال بود . و همش میگفت این قضیه کرایه نگرفتن من از شما حکمتی داشته و خیلی ممنون که بهم اعتماد کردید و مهمتر از اون کمکم کردید .

اونقدر حس خوبی داشتم دیروز ، با خودم گفتم اوضاع فعلی جامعه خیلی بد شده وگرنه وقتی آدمها بتونن بهم اعتماد کنن چه اشکالی داره کمک کردن بهم دیگه . اونم وقتی اینقدر راحت میشه کار کسیو راه انداخت .لبخند

اینجاست که میگن" آسمانی فکر کن و زمینی زندگی .این یعنی سعادت . بدان هرجا که محبت باشد خداوند هم هست ."

و اما از تعریفیای دوشنبه که صبحش کله سحر قرار بود جای همکارم برم اداره که به سختی بیدار شدم و اول رفتم خونه فی فی که ماشین و بدم ببره تعمیر کنه .

فی فی منو رسوند اداره و تا شب هم محل کار بودم . شب هم قبل اینکه فی فی بیاد عقبم رفتم شمعدونیا رو چیدم نیشخندو بعد با عخشم برگشتیم خونه .

مامان واسه شام آلبالو پلو پخته بود که بسیار بسیار خوشمزه شده بود .

 

پی نوشت : قوری گل روی میز کارم . خیلی دوسش دارم . به نظرم حتی از گلدون شیک تر و خوشگلتر به نظر میاد . یه وقتایی که در قوری یا خرطومش میشکنه میشه خلاقیت به خرج داد و یه جور دیگه ازش استفاده کرد . نظرتون چیه ؟

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

به جون خودم اول صبح داشت بارون میباریدا ، اونقدر دونه های گوگولی خوشگلی از آسمون میفتاد تالاپی پایینبغل ، همون موقع که فی فی منو میرسوند اداره بهش گفتما . اما متوجه نشد .ناراحت

بهشت که رسیدم دوباره چند قطره بارید کلی دعا کردم ادامه داشته باشه اما بعد که دیدم خبری نشد با خودم گفتم امیدم کم بوده حتما اگه امیدوار بودم و ایمان داشتم باید چترمم با خودم میبردم نیشخند

اینم بهشت امروز . واقعا گل به این خوشگلی دیده بودید . نه جون من دیده بودید .

صبح یکشنبه سرویس منو زود رسوند اداره و رفتم بهشت . کلی دعا کردم باور کنید برای همه .

تا ظهر اوضاع آروم بود و موقع رفتن به خونه این گلها رو برداشتم و بردم با خودم .نیشخند

میدونید که گل دزدی خیلی خوب عمل میاد و نمیخشکه اصن چشمک

تازه این که چیزی نیست امشب میخوام شمعدونی بیارم ، اونقدر شمعدونی های رنگ و وارنگ داریم اینجا . دیروز ظهر گلها رو که بردم خونه ، مامان هاج و واج نیگام میکرد ، گفتم مامانی اینطوری نیگام نکن این گلها قبلا از ساقه جدا شده بودن بچه ها گذاشته بودنش تو این شیشه و ریشه زده بود منم برش داشتم آوردم خونه ، ناراحتی برش گردونم ببرم .گاوچران

تازه تهدیدشم کردم اگه شلوغ کنی ، شمعدونی بی شمعدونی نیشخند

بعد اینکه ناهار خوردم و دوش گرفتم و یه ساعتی استراحت کردم ، سهمیه جدید شله زرد فی فی و برداشتم و رفتم خونش .با همه اینها خیلی خوابم میومد . فی فی هم تو خونش کار تعمیر لوله ظرفشویی داشت و تعمیرکار که اومد منم از فرصت استفاده کردم و تخت گرفتم خوابیدم خواب

بیدار که شدم آقاهه رفته بود و فی فی هم بنده خدا یا سرگرم کارهای ماشین منه که جدیدا تبلت هم بهش اضافه شده . دیشب بهش گفتم از دست من باید سر به بیابون بزاری دیگه همه خورده کاریهام و محول میکنم به تو چشمک

در عوض منم براش واسه شام کباب لقمه ای ماهی تابه ای درست کردم

شب هم که برگشتم خونه طبق معمول خونواده جوجه ها اونجا بودن و تا ساعت یک بیدار بودم . این روزها کسری خواب دارم شدید . این یکی دو روز هم جای همکارام میام سرکار که ایشالا آخر هفته رو خالی کنم و بتونیم با فی فی یه برنامه ریزی کنیم واسه گشت و گزار . احساس میکنم داریم دچار روز مرگی میشیم و نباید بزاریم بر ما غلبه کنه.زبان

مامان اینام احتمالا پنجشنبه میرن شمال و فکر کنم ده روزی اونجا بمون . اینطوری فرصت خوبیه دوباره ددر دودورهامونو به خصوص تو شبهای خوشگل تابستون از سربگیریم .

حالا که این همه حرف گل و گیاه زدم ، باید اعتراف کنم خیلی دلم میخواد یه گلخونه کوچولو تو خونه راه بندازم . اما متاسفانه خونه ما کوچولوئه و کار سختی به نظر میاد اما این کارو میکنم .

دلم چند تا گلدون کاکتوس میخواد با یه عالمه شمعدونی که اگه موفق بشم شمعدونیها رو از اینجا ببرم ، گلخونم تکمیل میشه نیشخند

راستی اینم بخونید جالبه ، مینا جون یادته گفته بودی میخوای درخت لیمو ترش بکاری ، واقعا تحسینت میکنم . منم مامان و وادار میکنم تو گلدون برامون بکاره.

"اگر میتوانید یک درخت لیمو ترش در حیاط یا پاسیوی خود بکارید و از میوه معجزه آسای آن بهره ببرید. بسیاری از مردم در اثر سرطان میمیرند در حالیکه این راز همچنان حفظ میشود تا منافع شرکتهای داروسازی به خطر نیفتد.لیمو ترش را میتوان به صورتهای متفاوت مصرف نمود، قسمت گوشتی آن را خورد یا آب آن را مصرف نمود. به صورت شربت و یا صور دیگر، جالب ترین خاصیت آن اثرش بر روی کیست ها و تومورهاست.
در مورد این گیاه ثابت شده است که درمان همه انواع سرطان است. همچنین بعنوان یک ضد قارچ و عفونت و کرمها محسوب میشود. فشار خون بالا را تنظیم میکند و و ضد افسردگی است و با استرس و اختلالات عصبی مبارزه میکند.

بسیار جالب است که منبع چنین اطلاعاتی یکی از بزرگترین تولید کننده های دارو در دنیا است. این کارخانه بزرگ دارویی فاش ساخته است که آزمایشاتی که از سال 1970 انجام شده نشان میدهند که لیمو ترش سلول های سرطانی را در 12 نوع سرطان از جمله سرطان روده، سینه، پروستات، ریه و پانکراس نابود میکند. و جالب تر از همه اینکه این نوع درمان با عصاره لیمو نه تنها سلولهای سرطانی را نابود میکند بلکه سلولهای سالم را نیز آلوده نمی نماید. "

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ٦:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

هرچقدر که جمعه برام خوابالو و خسته کننده شده بود ، شنبه روز خیلی خیلی خوب و شادی بود برام مخصوصا که تعطیل بودم ویه دهن کجی اساسی بود به کل هفته نیشخند

جمعه آخر وقت کاری خبر جدید از افزایش دوباره حقوقها تو ماه شهریور شنیدم که خستگی و حسابی از تنم در کرد .چشمک

شب هم که از سرکار برگشتم خونه ، جوجه ها خونمون بودن که بعد شام برگشتن کرج .

اون شب بعد تماس تلفنی فی فی ، سرم به بالش نرسیده بیهوش شدم .خواب

صبح شنبه با اس ام اس فی فی بیدار شدم و دوش گرفتم و تبلت بازی کردم و یکمم فنگ شویی و تمیز کاری و ساعت سه اینا بود که فی فی اس ام اس داد که داره برمیگرده خونه و رفتم اونجا .

فقط یه روز همو ندیده بودیما اما اونقدر حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم که الان یادم نمیاد اصن راجع به چیا بود . اما هرچی بود خوب بود چون یادمه آخراش فی فی کلی بغل و بوسم کرد .نیشخند

بعدش من واسه ناهار ، با توجه به کمبود وقت و امکانات ، قارچ پلو پختم که تعریف نکنم از دستپختم اما واقعا خوشمزه شده بود .خوشمزه

بعد ناهار هم کلی مسائل مختلف لشکری و کشوری و بررسی کردیم و بعد از خونه زدیم بیرون .

طبق معمول روزهای اخیر که کارمون شده مجتمع پایتخت رفتن ، خنده گازشو گرفتیم به سمت میرداماد . لپ تاپ فی فی و تحویل گرفتیم . واسه تب لتم شارژ رایتل خریدیم و یه کیف هم فی فی برام زورکی خرید که خرت و پرت های تبلت و بریزم توش که البته از طرح روش خیلی خوشم اومد . خوشگله واقعا قلب

بعدش رفتیم تو یه نیمچه پارک تو میدون ونک نشستیم و تب لت بازی کردیم و بعد رفتیم سمت بازارچه سنتی . عود خریدیم و کلی نقره فروشی اونجا رو بررسی کردیم و قیمتهای خفنی از نقره ها شنیدیم که تصمیمون و برای خرید کاملا منتفی کرد .

یهو که به خودم اومدم دیدم ساعت از نه و نیم گذشته و مثلا ما امشب مهمون داریم واسه شام و من هنوز تو بازارچه سنتی ام .تعجب

اومدیم که برگردیم خونه دیدیم کامپیوتر ماشین هی دستور توقف میده و یه مرگش هست که فهمیدیم آب ماشین کاملا خالی شده بوده و خدا بهم تو این چند روز رحم کرد هم به لحاظ جانی که ماشین آتیش نگرفته بود و هم مالی چون خسارت گنده ای میزد اگه موتور میسوخت .ناراحت

هرچقدرم آب ریختیم کفایت نمیکرد سریع برگشتیم خونه و فی فی یه سرویس موقت انجام داد و من برگشتم خونه .

مهمونا منتظر من بودن که با هم شام بخوریم . مامان مرغ پلو درست کرده بود با کلی مخلفات . مهمونامون که خونواده دایی کوچیکه بودن تا ساعت 12 و نیم اونجا بودن و منم ساعت یک بعد خوندن این متن خیلی خوشگل تو وایبر و ارسال برای دوستام  از خستگی بیهوش شدم .

من که کاملا باهاش موافقم شما نظرتون چیه ؟

 

مشکل ما در فهم زندگی است

لذت بردن را یادمان ندادند...!

همیشه در انتظار تمام شدن

روزهایی هستیم که زندگیمان را

تشکیل میدهند...

مدرسه دانشگاه کار و ...

وزمانی که تمام میشود

حسرت گذشته را میخوریم

وهمیشه آرزویمان تمام شدن

بهترین روزهای زندگیمان است.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

امروز جمعه خوابالوی منه دعا کنید زود شب شه .خیال باطل

چهارشنبه و پنجشنبه این هفته هم تعطیل بودم و باز هم خیلی خیلی عالی بود همه چی. خدا این تعطیلات و از ما نگیر و بیشترش کن . آمیننیشخندنیشخند

صبح چهارشنبه تا دلم خواست خوابیدم و بیدار که شدم دیدم مامان خانم کمدشو ریخته بیرون و داره لباس پرو می کنه . و با وجود اینکه تقریبا دو تا کمد لباس داره غیر از دراورهاش . هی میگه من واسه مراسم جمعه چی بپوشم .تعجبسوال

از بس قرتیه قربونش برم . ماچ

منم یکم کار خورده ریز داشتم که انجام دادم و ساعت سه اینا رفتم خونه فی فی  و برای ناهار با هم استامبولی فی فی پز خوردیم و بعد آماده شدیم بریم فروشگاه . من یه بن خواروبار داشتم که داشت ته کیف پولم خاک میخورد و تو خونه خودمون باید التماس مامان اینا بکنم که باهاش خرید کنن .تعجب واسه همین به فی فی گفتم بیا بریم برای خونه تو باهاش خورد و خوراک بخریم . رفتیم فروشگاه ادارمون و خریدامونو کردیم و بعد رفتیم مجتمع پایتخت . ظاهرا ما باید هرهفته اونجا باشیم . سرکشی کنیم . نمیشه که زشته به هرحال چشم به راه مان خنده.

لپ تاپ فی فی و که دوباره مشکل پیدا کرده بود دادیم برای سرویس و بعد برای تب لت من سیم کارت رایتل خریدیم و تا برگردیم خونه ساعت از هفت گذشته بود . نمیدونم از شماها ، کسی از رایتل استفاده کرده واسه اینترنت یا نه و راضی هست یا خیر .

من تو خونه وایمکس هم دارم اما حوصله شارژ کردن و حمل و نقلشو ندارم واسه همین رفتم این بار سراغ رایتل . رایتل داراش ناامیدم نکنید نیشخند

بعد اینکه کارامون تموم شد ، برگشتیم خونه و من واسه شام ماکارونی پختم و بعد ساعت ده اینا برگشتم خونه خودمون .

صبح پنجشنبه زیاد نتونستم بخوابم .بیدار که شدم دوش گرفتم و با مامان رفتیم خرید . و بعد برگشتیم خونه و آماده شدیم که بریم کرج .

مامان و گذاشتم در خونه خاله اینا و خودم رفتم خونه جوجه ها . جوجه کوچیکه همش دور و برم میپلکید و نزاشت چشم رو هم بزارم . از بس خوشمزه ست نمیتونستم یه لحظه هم از خودم جداش کنم بغل

بابای جوجه هام واسه ماشینم ضبط جدید خریده بود که بهم داد که خیلی بهتر از اون ضبط قبلیست که دزیدنش . باید هفته اینده ببریم با فی فی بدیم نصبش کنن .

عصر هم رفتیم دوباره طلا فروشیهای کرج . دنبال یه زنجیر کوتاه بودم اما چیزی و که میخواستم پیدا نکردم . یکم خرید خورده ریز کردیم و برگشتیم خونه .

شب هم آماده شدیم واسه افطار رفتیم خونه خاله اینا که در حقیقت مراسم سالگرد بابا بزرگم بود.

بالای شصت تا مهمون داشتن . حالا تو این گیر و دار با اون یکی خالم هم تو کانادا  کلی چت کردیم و دیدن فامیلی که مدتها بود ندیده بودیمشون هم خوب بود .لبخند

من چون روز جمعه شیفت بودم ساعت ده و نیم اینا برگشتم تهران و یه راست رفتم خونه فی فی . تا ساعت یک اونجا بودم و بعد برگشتم خونه خودمون . فی فی بالاخره این کولرشو تعمیر کرده بود و خیلی خنک شده بود خونه .

راستی به احتمال زیاد فی فی ، قراردادشو تو همین خونه تمدید میکنه و میمونه همین جا . منم باهاش شرط کردم که یه فنگ شویی اساسی انجام بدیم .  چون این خونه بزرگه و نظافتش سخته من زیاد راضی نبودم به موندنش اما خودش میگه نمیخوام از تو دور باشم و اینطوری راحت تریم .لبخند

 دیشب اصن نتونستم خوب بخوابم واسه همین کله صبح قبل اداره رفتن دوباره رفتم خونه فی فی که نزارم اونم بخوابه خنده با اینکه کلی ازش انرژی گرفتم اما تصور اینکه قراره تا شب بمونم اینجا خیلی سختهناراحت. از حالا به فکر مرخصی ساعتیم نیشخند

پی نوشت : اینم عکس دسر مشکوفی خودم . زیاد شیرین نشده بود نمی دونم چرا سوال

[ ۱۳٩۳/٤/٢٠ ] [ ٦:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این منم دختری که به هیچ کس ، هیچ کجا و هیچ زمانی تعلق نداره ، کاملا رهاست ... اینجا روزانه هامو مینویسم امیدوارم بتونم حس خوبی بهتون بدم ...
امکانات وب