از لاک خودت بیرون بیا و زندگی کن !
خیلی از مسائل گذشته رو نمیشه تغییر داد ! 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دو سه روزه همش احساس میکنم یه چیزی و گم کردم ، الان یادم افتاد از جمعه تا الان که عصر یکشنبه ست فی فی و ندیدم ، دلم خیلی خیلی براش تنگ شده .دل شکسته

امروز مترجم فرانسه میگفت دیگه از دوستت نمیگی برام ، گفتم کدوم دوستم ؟ گفت ف ...

گفتم آها . خودمم چند روزه ندیدمش این بشر و دلم براش تنگ شده .گریه

الان اس ام اس دادم به فی فی که دلم تنگ شده ، میفهمی ؟ دلم تنگ شده و تو جواب مثل همیشه که موقع ناراحتی ها و دلتنگیها میخواد آرومت کنه به طنز نوشته : جیگرتو بخورم ، گشنمه ، میفهمی ؟ گشنمه

امشب باید یکی دو ساعتی مرخصی بگیرم و برم ببینمش این بچه رو و بچلونمش و صورتش و تف مالی کنم  نیشخند مخصوصا که بعید میدونم فردا بتونم ببینمش .

چون خاله کانادایی گفته از صبح میام خونه شما و بریم ددر دودور .

داشتم چایی میخوردم با لیمو ترش و  تو سایتها چرخ میزدم ببینم خونه های قدیمی و باغ های تهران کجاهان که رسیدم به این سایت . خیلی خوشم اومد و لینکشم میزارم اینجا که اگه شماها دوست داشتید یه سری بهش بزنید ، ضرر نمی کنید .چشمک

http://cafetehroon.blogfa.com    سایت گردشگری کافه تهرون


بفرمایید چای با طعم لیمو

راستی اینم شعار این هفته روی بردمون بود ، دوستش دارم ، شما هم استفاده کنید.

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

فکر کنم تا خاله برگرده کانادا ، ماها نابود شیم از بس که همه در رفت و آمد و تکاپو هستند تا به اون و بچه ش خوش بگذره و ناراضی از پیش ما نرن .ابله ظاهرا این سری بهش بد نمیگذره و از وضعیت کاملا راضیه چون دائم میخنده . یکی از خصلتهایی که واقعا آدمهای اون ور آب دارن صبوریشونه و اینه که اعصاب آرومی دارنمژه برعکس ماها .

این خاله من جز اون دسته آدمهایی بود که تو ایران کاملا بی اعصاب و ناراحت بود اما الان یه شخصیت کاملا متفاوته ببین محیط با آدم چه می کنه بازنده

صبح شنبه شیفت بودم . خاله اصرار کرده بود شیفتهای سه شنبه به بعدمو جابجا کنم که بریم شمال ، با همکارام اوکی کردم هرچند میدونستم برنامه اینها هزار بار عوض میشه . خونواده مادری و خوب میشناسم . زیاد نمیشه رو برنامه هاشون حساب کرد چون مدام تغییرش میدن .نیشخند

ظهر فی فی تماس گرفت ، از جمعه خونه مامانش ایناست به خاطر کسالت مامانش میخواد چند روزی و اونجا بمونه . دیروز اولین جلسه کلاسم بود اما زنگ زدم و کنسلش کردم بخاطر اینکه خیلی خسته بودم .

بعدازظهر که رفتم خونه ،مامان داشت میرفت خونه دایی کوچیکه . منم گفتم میخوابم و بعد میام . تا عصر خوابیدم و بعد دوش گرفتم و خوشگل کردم اما دوباره خوابیدم نیشخند

ساعت هفت و نیم با تلفن زندایی بیدار شدم که کجایی تو پس لبخند

شب رفتیم جگرکی های حوالی میدون بهمن . دل و جیگر خوردیم . خاله یاد ایام کرده بود ، کاریشم نمیشه کرد .

بعدش که اومدیم بیرون با ماشین آتش نشانی و پمپ بنزین و .. عکس میگیره تعجببهش میگم خاله آخه اینا چه کاریه . بیا ببریمت جاهای بهتر .خنده البته بماند خود ماهام وقتی رفتیم خارج با داروخونه هم عکس گرفته بودیم قهقهه

الانم سرکارم . اعلام حضور کردم خدمتتون و چند تا عکس از دیشب و یه عکس باحال هم آخر میزارم با توضیحات .


یادتونه من چند وقت پیش تو گلدون لیمو ترش کاشته بودم، این گلدون من باهام سرناسازگاری داشت و جوونه نزد منم هی هسته لیمو کاشتم هی کاشتم تا اینکه دیروز مشاهده کردم عزیز دلم داره رشد می کنه . اینجاست که میگن در ناامیدی بسی امید است نیشخند

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ٦:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

همه پنجشنبه رو سرکار بودم ، صبح فی فی منو رسوند اداره و رفتم که یه روز سخت رو شروع کنم ، اما با توجه به آخر هفته بودن ، تعطیل بودن اداره و به خصوص دفتر و عدم حضور مدیر محترم ، همه چی اوکی بود . این وایبر هم شده بلای جون کارمندها . گروههای مختلف تشکیل می دن و جالبه کنار هم میشینن و با هم چت می کنن خنده چشم آقایون مدیر روشن !

اون روزمونم شب شد و فی فی اومد عقبم و رفتیم خونه که من لباسهامو عوض کنم و شام بریم بیرون . به مامان اینا زنگ زدم از مسافرت برگشته بودن و رفته بودن کرج .

با فی فی رفتیم تو خیابون خرمشهر یه جای معروف ، استیک خوردیم . بعدش رفتیم قدم زدیم و آخر شبم برگشتیم خونه .

با وجود اینکه فی فی از اول شب باهام شرط کرد که امشب ، شب آخره و بیدار بمونیم و اینا من ساعت یک سرم به بالش نرسیده بیهوش شدم تا ساعت ده صبح روز جمعه خنده

تا ساعت یک ظهر خونه فی فی بودم و بعد زنگ زدم خونه خودمون دیدم مامان اینا برگشتن همراه با جوجه ها . به عشق جوجه کوچیکه بسان برق برگشتم خونه خودمون و کلی چلوندمش و بعد رفتم سراغ خوراکیهایی که مامان از آذربایجان آورده بود .

ظاهرا خیلی بهشون خوش گذشته بود خداروشکر .

اینم سندش نیشخند

البته بماند که اون سالاد اولویه ، شام خونه جوجه ها بود نه سوغاتی مامان چشمک

بعد ناهار با مامان و جوجه ها رفتیم کرج . اول از همه رفتیم خونه داداش کوچیکه و مامان خوراکیهای اونارو هم بهشون داد. خانم داداش کوچیکه با بالن یا بادکنک دیگه فرقی نداره ، کمتر از دو هفته به زایمانش مونده ، چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود اومدم از بارداریش نوشتم اینجا خیال باطل

یه ساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم خونه خاله بزرگه و خاله کانادایی و دوباره دیدمش و کلی بغل و بوس و عکس و اینا .

این عکسه هم خاله کاناداییه .نیشخند

بعد اینکه عکساشونو دیدیم رفتیم خونه عموی مامان اینا . اونجام خیلی خوب بود و خوش گذشت .

بعدش دوباره برگشتیم خونه خاله بزرگه و شام خوردیم و رفتیم خونه جوجه ها .

دیروز کلی سرم گیج رفت از بس از این خونه رفتیم به اون خونه . آخر شبم با مامان برگشتیم تهران .

این هفته خاله کانادایی میاد تهران و باید ببرم بگردونمش دارم یه جاهایی و تو ذهنم اوکی میکنم که واسه اونا هم جالب باشه . تهرانیهای عزیز هم اگه پارک یا مکان تفریحی خوشگل به ذهنتون میرسه حتما بهم بگید .هرچند خودم سوراخ سنبه های شهر و رفتم و دیدم زبان

[ ۱۳٩۳/٦/٢٩ ] [ ٦:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

دو روز گذشته همه چی خیلی خیلی خوب بود ، مخصوصا که سه شنبه شب بعد مدتها یه عروسی رفتیم و خیلی خوش گذشت .

سه شنبه صبح با گریه رفتم سرکار از بس خوابم میومد یعنی وقتی داشتم ترجمه میکردم و تایپ یهو چشمام بسته میشد و میفتادم رو میز خنده دقیقا مثل این عملیا . به نیمچه رئیس گفتم کارای منو خوب بخون من امروز حالم بده . بعد اینکه یه لیوان قهوه سر کشیدم  تقریبا بیدار شدم و ادامه کار تا بعدازظهر که رفتم خونه و یکمی لالا کردم و بعد دوش گرفتم و آماده شدم واسه عروسی .

لباس کاناداییمو پوشیدم تازشم نیشخند. اون دوستایی که خواسته بودن لباس کانادایی هامو ببین ، عکس گرفتم از خودم تو آیینه خنده هر کی هم بگه چاقم ، چاق خودشه ، من سن و سالی ازم گذشته شماها چی یه نیگا به خودتون تو آیینه بندازین خنده


عروسی دوست مامان جوجه ها بود و مامان منم دعوت بود ، منم به نیابت از مامان رفتم که کادوی عروس خانم و بدم ، عروس چهل ساله ( دبیر آموزش و پرورش) و دوماد چهل و شش ساله ( وکیل) ، کلا به زندگی امیدوار شدم خنده. خواهرمم میگفت بهترین سن ازدواج کرد ، چیه مثل من دو تا توله نداره که زندگیش بسوزه به پای ایناخنده ، منم گفتم خواهری دلت میاد ، جوجه های به این خوشمزه ای ماچ.

ساعت هفت با خونواده جوجه ها که اومدن عقبم رفتیم سالن و ساعت یازده هم خونه بودیم . خیلی عروسی مختصر و مفیدی بود و خوشمان آمد .

فی فی هم که رفته بود خونه مامانش اینا و ساعت دوازده اینا اومد عقبم و رفتیم خونش . اون شب اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد ، یعنی واقعا چیزی یادم نمیاد از بس که  خسته بودم ، تنها چیزی که یادمه این بود که به همکارم گفتم فردا شیفت منو پر کنه که من نرم اداره .

ساعت یازده صبح چهارشنبه به زور خدا چشمامو باز کردم . یعنی ترکوندم خنده

بعدش رفتم خونه خودمون که تمیزکاری کنم ، چون مامان زنگ زد گفت تا جمعه برمیگردیم . اونقدر خونه بهم ریخته بود ، بخاطر یه عروسی رفتن من ، از بس که کمد ها رو زیر و رو کرده بودم . انگار بمب ترکونده بودن . واسه ناهار هم خورش آلو انار مرغ درست کردم و به سفارش فی فی هم کیک خامه ای . میدونم خسته شدید از کیک پختنهای من اما فی فی دوست داره ، چیکارش کنم نیشخند


فی فی ساعت 5 اومد ، ناهار خوردیم و یکم استراحت کردیم  و مهمتر از همه کلی حرف زدیم از روزمون و خودمون و ساعت هشت اینا هم رفتیم خرید . اول بازار موبایل و لوازم جانبی میخواستیم که خریدیم و بعدشم رفتیم که مثلا من کفش بخرم اما فی فی تیشرت و شلوار خرید نیشخند

تا برگردیم خونه و بخوابیم ساعت از دوازده گذشته بود .

پی نوشت : مامان شاگردم زنگ زده که دوباره از مهرماه کلاستو شروع کن ، نمیدونم چیکار کنم ، راستش زیاد حوصله ندارم به خصوص که خونشون رفته منظریه و واسه من راهش یکم دوره ، حالا بازم باید فکر کنم که چه کنم . شما چی میگید؟

[ ۱۳٩۳/٦/٢٧ ] [ ٦:٢٩ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

در حال حاضر یک دختر خوابالو نشسته جلو مونیتور و داره کار می کنه و هر از گاهی هم دست و پا و پشتشو میخارونه به خاطر شیپیشا تعجب نه بخدا شیپیشم کجا بود ، اپیلاسیون دیروز بیچارم کرده خنده. به هرحال هر چی که حسابش میکنید ، باید خدمتتون عرض کنم که بسیار پرانرژی و باحاله همچنان ، باور نمیکنید خنده از نوشته امروزش شاید یه اوچولو متوجه شیدچشمککه سر ذوق اومده دوباره .

عرضم به خدمتتون که من و فی فی با اینکه چند روز بود زیاد حال و روز خوبی نداشتیم و گه گاهی هم همو بدجوری حرص می دادیم طوری که به اینجامون میرسید ، یعنی بیشتر من به اونجاش میرسوندمش نیشخند اما با همه اینها هی داشتیم میگفتیم روزهای آخر تابستون یه جایی بریم یه کاری بکنیم و تا پاسی از شب تو گوگل مپس فقط سرچ میکردیم و برنامه میریختیم و فرداش خودمونو میزدیم به اون راه که یعنی کی حوصله داره بره خنده

مخصوصا دعوامون که میشد کلا این قضیه خود به خود فراموش هم میشد نیشخند

راستشو بخواید یکشنبه صبح زود که با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم و یکمی تو رختخواب جابجا شدم یهو تصمیم گرفتم برای همیشه فی فی و ترک کنم . به خصوص که حرفهاشو چند روز پیش زده بود و بهم گفته بود تا کی میخوای معطل من باشی و مرگ یه بار و شیون یه بار ،تو دختر لایقی هستی و مطمئنم خیلیا آرزو دارن تو رو داشته باشن پس بروووووووگریه بهمم وقت داد که فکرامو بکنم . میدونستم حرفهاش از ته قلبش نیست و بخاطر دوست داشتن زیاد منه اما یهو تصمیم گرفتم شب که از سرکار برگشتم بشینم تو خونه خودمون و مطلقا به تلفنهاش جواب ندم .

وقتی داشتم مقنعه سرم میکردم که برم بیرون از خونه ، فی فی یهو از اتاقش اومد بیرون و نشست وسط هال و زل زد به قیافه من و فقط سکوت کرده بود ، با اینکه بهش نگفته بودم چنین تصمیمی دارم اما حس کردم بهش منتقل شده .

نگاه معصومانه و پراز عشقی کرد بهم اصلا قابل وصف نبود اون نگاه ، طوری که همه روز تو اداره قیافه فی فی جلو چشمم بود و خودمو سرزنش میکردم .

وقتی رفتم سوار ماشین بشم ، دیدم رو تراس وایستاده و داره تو سکوت برای آخرین بار عشقشو نگاه و بدرقش میکنه . دلم آتیش گرفت . گریه

شب که از اداره برگشتم خونه با اینکه به خودم قول داده بودم جواب تلفنشو ندم اما وقتی دیدم بخاطر خراب بودن گوشیش ، رفته تلفن عمومی و مدام میس کال میندازه دلمو زدم به دریا و جواب دادم و دوباره همون آش و همون کاسه .

رفتم پایین و گفت بریم سینما . چند تا سینما رفتیم اما اون فیلمی که میخواستیم هنوز نیومده بود رو پرده و رفتیم پارک ساعی . اونقدر هوا خوب و دلنشین و عالی بود که نگو و نپرررررررررررررررررس . بدون دغدغه رو چمن ها دراز کشیدیم و به آسمون خیره شدیم .

شب خیلی خیلی قشنگی بود تا ساعت دو شب تو پارک بودیم .

منم خودمو خفه کردم از بس با مجسمه های پارک عکس گرفتمخنده


اون شب از خستگی بیهوش شدم ، صبح دوشنبه خوش اخلاق بیدار شدم . پا شدم رفتم آرایشگاه و بعدش واسه ناهار نودل درست کردم و همینطور کیک موزی که فوق العاده شده بود ، موز و حلقه حلقه کردم و با مواد کیک قاطیش کردم نیشخند

ساعت پنج فی فی اومد خونه ما  ، ناهار خوردیم و بعد من میخواستم اپیلاسیون کنم دست و پامو که فی فی به دادم رسید . از اونجایی که امشب عروسی دعوتیم ، زانوی غم بغل کرده بودم به فی فی میگفتم چی بپوشم که گفت کمدتو بیار بریز ببینیم چی داری ، چی نداری . کلی لباس پرو کردم و آخرش فی فی نظر داد به یه پیرهن مشکی آستین حلقه ای و همینطور یه بلوز شومیز مشکی با دامن کوتاه یا شلوار که ترجیح میدم پیرهنرو بپوشم .

بعد اینکه دوش گرفتم اومدم نشستم کنار فی فی و گفتم کلی باهات حرف دارم . همش مونده سر دلم و دارم خورد خورد قورتشون میدم . فی فی گفت میدونم چی میخوای بگی . اونقدر بهت نزدیک شدم که فکر و ذهنتو میخونم ، تو داشتی میرفتی برای همیشه ، من این حس و با همه وجود دریافت کردم واسه همین یهو عین دیوونه ها از اتاق پریدم بیرون و نشستم وسط هال . گفت چیزی نگفتم چون میخواستم با خیال آسوده بری . اومدم رو تراس که نگاهمو بدرقه راهت کنم . همینطور که حرف میزد اشکاشم گوله گوله از گوشه چشماش میومد ، من تا حالا گریه یه مرد و ندیده بودم ناراحتگریه

 اونقدر حرف زدیم و حرف زدیم که سبک سبک سبک شدیم ، احساس کردم عاشقانه تر از هر موقع دیگه ای فی فی و دوست دارم .

بعد تموم شدن حرفهامون دیدم ساعت از یازده گذشته ، پا شدم ساندویچ تخم مرغ درست کردم و فی فی گفت بریم دریاچه چیتگر . ساعت حول و حوش دوازده بود . ما دو تا خوشحال تازه از خونه زدیم بیرون و محو دریاچه شدیم .

فی فی همه شب داشت این ترانه زیبای فریدون مشیری رو زمزمه میکرد

بی تو مهتاب شبی باز از‌ آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من،همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا وگل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم
باز گفتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هر گز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم
نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 
 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٥ ] [ ٦:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

احساس میکنم چشم خوردم ! از بس که این و اون ، این چند روز ازم تعریف کردن خنده

این چند روز سرماخوردگی امونمو بریده بود ، امروزم معده درد داره دخلمو میاره .سبز الان از خانم منشی یه قرص معده گرفتم خوردم یخورده بهتر شدم . از صبح تا حالا قیافه فی فی جلو چشمامه . تلفنشم خراب شده و خاموشه نمیتونم بهش زنگ بزنم ، قول داده که اون زنگ میزنه اما هنوز خبری نیست ، دلم براش تنگیده ، بخاطر جریانات اخیر جفتمون حساستر شدیم .ناراحتگریه

خیلی جالبه من هروقت مشکلی دارم و  دنبال آرامشم ، یه نشونه ای سر راهم سبز میشه که حالمو دگرگون میکنه . صبح یکشنبه که میومدم سرکار ، همش داشتم تو مخم یه پازلی و جفت و جورش میکردم ، فکر کن از همون کله صبح تو مخم بود .ناراحت

به بهشت که رسیدم عذرخواهی کردم بابت روزهای اخیر که زیاد بهش سرنزدم و بهش گفتم روم نمیشه باهات حرف بزنم .خجالتواسه همین درد دلهامو موکول کردم به زمانی که دلم بهش نزدیکتر شده باشه و اونم پذیرای من باشه . وقتی عصبی ام از همه چی میترسم ، فکر کن وقتی آقای روباه رو دیدم بر خلاف همیشه ، از ترسم راهمو کج کردم خنده

به اتاق که رسیدم ، مطالب روی برد رو خوندم ، حالمو خوب کردن . دنبال راهکار بودم واسه سوالاتی که تو مخم حملشون میکردم .

مخصوصا مطلب دومی ، چون دقیقا صبح داشتم خودمو سرزنش میکردم خنده

تا شب اینجام اما در عوض دوشنبه تعطیلم و بازم صبح میتونم بخوابم و بعدش کارایی که دوست دارم و انجام بدم .چشمک دعا کنید به آرامشی که میخوام دست پیدا کنم .

راستی مدتهاست میخوام یه مطلبی و باهاتون در میون بزارم اما همیشه بابتش صبر و سکوت کردم ، اما چون حس کردم هنوز بعضی ادمها خیلی راحت بقیه رو قضاوت میکنن ، بدون اینکه اون طرف و بشناسن و بدونن تو دنیاش چی میگذره و چی گذشته ! خواستم در جواب بعضی از کامنتهایی که از بعضی دوستان کم لطفم دریافت میکنم ، بدون هیچ رو دربایستی بگم که

دوست عزیز ناراحت نشو ، تویی که اینقدر راحت منو زیر سوال بردی ، اصلا میدونی من چه روزهایی و سپری کردم تا به اینجا رسیدم ؟ با اینکه اصلا دلم نمیخواست وبلاگم رمز دار باشه اما اگه بخوام از گذشته بنویسم حتما باید رمز بزارم چشمک

دوستتون دارم مثل همیشه ، خدانگهدار تا فرصت بعد ماچبغل

[ ۱۳٩۳/٦/٢۳ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

این چهار روز تموم شد و من برگشتم ! بزرگترین مزیت این تعطیلات برای من این بود که دیگه استرس صبح زود بیدار شدنو نداشتم و حداقل از لذت خواب صبح بسیاربهره مند بودم .لبخند

سه شنبه شب فی فی اومد عقبم و خسته و داغون و فین فین کنان برگشتم خونه . مامان زنگ زده بود که همه خونه دایی کوچیکه هستیم و تو هم دوش بگیر و بیا .

فکر کن با اون اوضاع سرماخوردگی و خستگی وقتی رسیدم خونه ، دوش گرفتم و ماسک زدم بر دهان و بینی و رفتم خونه دایی کوچیکه . دقیقا یازده شب اونجا بودم .

تا ساعت یک اونجا بودیم و گفتیم و خندیدیم و با شوهر خاله تو کانادا چت کردیم و بعد برگشتیم خونه . تا بخوابم ساعت از سه گذشته بود .

صبح چهارشنبه تا اونجایی که میتونستم خوابیدم یعنی وقتی بیدار شدم فکر کردم باید ظهر باشه اما تازه یازده و نیم بود . دیگه مثلا ترکونده بودم خنده

مامان داشت بار سفر میبست و بیشتر درگیر کنار گذاشتن لباس و آذوقه واسه آدمهای نیازمند تو روستاهای آذربایجان بود و منم از فرصت استفاده کردم و کمدمو ریختم بیرون و کلی شال و روسری در حد نو که فکر کنم دو بارم بیشتر سرم نکرده بودم همراه با کلی بدلیجات واسه دختر بچه ها که میدونم ذوق میکنند و چند تا هم کیف و کوله گذاشتم کنار که مامان با خودش ببره لبخند

بعدش الهام زنگ زد که امروز نمایشگاه داره و به چند تا از بچه ها هم گفته که بیان و اگه دوست دارم منم برم اونجا که بعد نمایشگاه هم بریم بیرون .

ساعت چهار بود که رفتم نمایشگاه الهام اینا و دیداری تازه کردیم با دوستان و بعد هم رفتیم یه کافی شاپ همون اطراف که از بس این کافی شاپه خوشگل بود ، فقط عکس گرفتیم اونجا نیشخند . اونقدر خوشگل بود که من فقط محو در و دیوارش شده بودم .

یکی از بزرگترین آرزوهامم عکس گرفتن با یه گرامافون بود که خداروشکر برآورده شد .خنده


بعد اینکه کلی گپ زدیم ،از اینا خوردیم با بستنی  و  تو سروکول همدیگه زدیم برگشتیم خونه هامون .

ساعت هشت اینا بود که رفتم خونه فی فی و یه ساعتی اونجا بودم و بعد برگشتم خونه خودمون .

صبح پنجشنبه رفتم نمایشگاه گل و گیاه کرج . محشربود ، خیلی خیلی خیلی خوشگل بود ، از دیدن اون همه گل و زیبایی به وجد اومدم بغلماچ.

عصر هم برگشتم خونه درحالی که احساس میکردم حالم زیاد خوب نیست و دارم تب میکنم .اما اونقدر به خودم تلقین کردم که تو خوبی و خوب میشی و اینا ، که به خودم اجازه ندادم بیهوش شم چشمک

مامان اینا ساعت دوازده شب با دایی وسطی رفتن کرج که جمعه برن سفر . ظاهرا قرار بود برن خلخال ، اردبیل و بعدشم تبریز .  با اینکه اون شب زیاد سر کیف نبودم اما ساعت از دو شب گذشته بود که فی فی اومد عقبم و رفتیم خونش . فکر کن ، ساعت دو شب خنده

اون شب تا صبح بیدار بودیم و همش داشتیم جر و بحث میکردیم و فی فی میگفت چند وقته میخوام یه چیزیو بهت بگم همش دنبال فرصت مناسب بودم . دلم نمیخواد معطل من شی و برو دنبال زندگیت و از این حرفا . باورتون نمیشه جفتمون فقط گریه میکردیم .نمیدونم چش شده بود اما اوضاع روحی مناسبی نداشت و منم اون شب حسابی بهم ریختم.ناراحتگریهگریه

جالبه وسط گریه هام ، یهو فی فی گفت یه چیزی بگم بعد به گریه ادامه بده ، چقدر لاکت خوشگله ، نمیدونستم تو اون لحظه بخندم یا گریمو ادامه بدم خندهگریهخندهگریه

دقیقا تا بخوابیم ساعت از هفت صبح گذشته بود . تا ساعت یک ظهر خواب بودم و بعدش پا شدم رفتم خونه که ناهار بیارم بخوریم . مامان خورش قیمه پخته بود و اونو آوردم خوردیم و عصر هم برای اینکه از این حال بدی نجات پیدا کنیم رفتیم بیرون .

داشتیم میرفتیم تجریش که فی فی گفت بیا بریم باغ فردوس ، بالاخره بخت این باغم باز شد و واسه نجات از اون حال بدی واقعا جای خوبی بود . خیلی خیلی خوشگل بود و فی فی چه عکسهای محشری هم گرفت تشویقتشویق

یه ساعتی اونجا بودیم و کلی لذت بردیم از زیبایی اون باغ و از غرفه هاشم دیدن و خرید کردیم و بعدش رفتیم به سمت گلاب دره .

اونجا یه نیمچه بامی پیدا کردیم و رفتیم نیم ساعتی و اونجا گذروندیم . جای دنج و خلوتی بود و سندشم زدیم به اسم خودمون . نیشخند

تا برگردیم خونه ساعت از یک گذشته بود . اون شبم خیلی دیر خوابیدیم .

صبح شنبه تا ساعت ده خوابیدم و بعد رفتم خونه خودمون . دوباره اونجام خوابیدم خندهو بعدش شروع کردم به آشپزی . واسه ناهار باقالی پلو با گوشت پختم که عجب باقالی پلویی شده بود اما یادم رفت عکس بگیرم . خیلی خیلی خوشمزه شده بود خوشمزه

تا فی فی برگرده ساعت چهار بود و با هم ناهار خوردیم و بعد فی فی دوباره رفت بیرون چون جایی کار داشت و منم برگشتم خونه و سمبوسه درست کردم باقلواااااااااااااا. خوشمزه


فی فی که اومد عقبم رفتیم پارک لاله ، سمبوسه ها رو زدیم بر رگ و از طبیعت لذت بردیم و قدم زدیم و گفتمان کردیم و برگشتیم خونه .

دیشب اصلا خوابم نمیبرد نمیدونم بخاطر استرس تموم شدن تعطیلات و صبح زود بیدار شدن های بعدی بود یا اونقدر تو این چند روز خوب خوابیده بودم که دیگه درجش پر شده و زده بود بالا و  نیازی به خواب نداشتم نیشخند.

[ ۱۳٩۳/٦/٢۳ ] [ ٦:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

آغااا از چهارشنبه تعطیلات من شروع میشه . چهار روز تعطیلم و میخوام این مریضی رو هر طوری شده امشب بکنم بندازم دور و از فردا برم عشق و حال کنم اساسی .نیشخند

مامان اینا برنامه سفر دارن ظاهرا ، یعنی میخوان با خاله کانادایی برن تبریز و حومه . چشمکاز اونجایی که سفر اونا یک هفته ای طول میکشه بنابراین من نمیتونم همراهیشون کنم . و این در حالیه که خاله کانادایی اصرار داره من همراهشون باشم که از همین جا باید خدمت خاله خانم عرض کنم که عزیزم من شرمنده شما هستم خجالت.

دلم میخواد این چند روز و کنار فی فی عزیزم باشم . از جمعه پیش تا حالا اصلن درست و حسابی ندیدمش و خیلی دلم براش تنگ شده . این مریضی هم باعث شد دیدارهامون محدود شه به خاطر اینکه دلم نمیخواد ویروس و بهش منتقل کنم .لبخند

 وقتی آدم مریض میشه حتی اگه  یه سرماخوردگی کوچیک باشه باعث میشه  قدرعافیت و مهمتر از همه زندگیشو بدونه ، حتی اگه پر از مشکلاتی باشه که با کمی صبر و حوصله و تحمل میشه از بین بردشون .

 امروز سه شنبه است و تا شب شیفت دارم ، فی فی صبح منو رسوند اداره و الان که دارم این پست و مینویسم همه کاری کردم جز کار .نیشخند از صبح داریم با دوستام عکس کیف و کفش و مانتو واسه هم تو وایبر میفرستیم و بعدش همکارم یه برنامه کاریکاتور بهم معرفی کرد که به لطف اینترنت پرسرعت اداره زود داون لودش کردم و خیلی زودم عاشقش شدم . البته کارمم در اومده از بس نشستم رو عکسها کار کردن . اینم کاریکاتور خودم که گذاشتمش تو وایبر .

چند روز پیش تو وایبر یه فایل صوتی برام اومد که دلم نیومد محتواشو بهتون منتقل نکنم:

هفت راز مهم که از امروز اجرای آنها برای من ضروری است

این هفت راز خانواده من را متحول خواهد کرد.

 

راز اول : لطفا     ( برای کوچکترین خواسته مون از هم از واژه لطفا استفاده کنیم)

راز دوم : متاسفم  (وقتی اشتباه میکنیم بگیم متاسفم)

راز سوم : متشکرم   ( در قبال دریافت هر موهبتی از هم بگیم متشکرم)

راز چهارم : لبخند   ( در سختترین شرایط لبخند بزنیم)

راز پنجم : اکنون      ( دیروز تموم شده و فردا هنوز نرسیده ، بنابراین به اکنون فکر کنیم)

راز ششم : کمک    ( از کمک به هم دریغ نکنیم)

راز هفتم : عشق   ( به همدیگر عشق بورزیم)

 

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱۸ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این منم دختری که به هیچ کس ، هیچ کجا و هیچ زمانی تعلق نداره ، کاملا رهاست ... اینجا روزانه هامو مینویسم امیدوارم بتونم حس خوبی بهتون بدم ...
امکانات وب