از لاک خودت بیرون بیا و زندگی کن !
خیلی از مسائل گذشته رو نمیشه تغییر داد ! 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وبلاگم یک ساله شد !  هورا

 یک سال پیش همزمان با سالگرد دوستیم با فی فی ، این وبلاگ و ساختم و خیلی خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما که گنج بزرگی برام محسوب می شن رو پیدا کردم .ماچ

دوشنبه روز تعطیلم بود و بعد خواب شیرین صبحگاهی ، دوش گرفتم و پا شدم رفتم پلیس به علاوه ده . سراغ خلافیم ، نمیدونم چرا تازگیا خلافکار شدم اساسی و دوربینها دیگه جای ثبت براشون نمونده و کارم به نمره منفی هم کشیده شده .خنده

خلافیمو که گرفتم برگشتم خونه و مامان بهم گفت که دایی کوچیکه تو محل ما خونه خریده و الانم اونجا مشغول نظافتن و اگه دوست داری بریم بهشون یه سر بزنیم . منم کاری نداشتم و با مامان رفتیم یه سر اونجا و تا ظهر هم پیششون موندیم .

بعدش من برگشتم خونه و بعد یکی دو ساعت هم فی فی زنگ زد که داره میره خونه و منم رفتم اونجا. واسه ناهار ماکارونی پختیم که فوق العاده شده بود باور کنید اصن خودم از ته دیگش کیف کردم خوشمزه

عصر هم بعد نوشیدن موهیتوی بسیار خوش طعمی که فی فی خان درست کرد رفتیم سمت بازارچه کتاب .

فی فی میخواست چند تا مداد طراحی بخره اما همه عصرو لابلای کتابها چرخ زدیم. بعد بازارچه سنتی ، بازارچه کتاب و خیلی دوست دارم . و سرانجام کار این بود که من کتاب صد سال تنهایی و واسه فی فی خریدم و اونم کیمیاگر و واسه من .چشمک که البته اینا کادوی سالگرد دوستیمون بودن . لبخند

یه اطلس سخنگوی مترجم دارم که چند سال پیش خریدمش به یه قیمت گزاف و باورتون نمیشه من یه روزم ازش استفاده نکردم یعنی نوی نو هست و وقتی دیدم یه مغازه ای گفت بیار ببینمش احتمالا میخرم ازتون خیلی خوشحال شدم امیدوارم حداقل بتونم به قیمت خرید بفروشمش ، چون قیمت اطلس ها بالای هشتصد تا یه تومن بود تو بازار .تعجب

بعد خریدامون نون خامه ای خریدیم و برگشتیم خونه هامون .شب هم جوجه ها اومدن خونمون و تا بخوابیم ساعت از یک گذشته بود .

صبح سه شنبه مامان و بردم گذاشتمش مسجد محل واسه نماز عید و خودمم اومدم سرکار . 

تا شب سرکار بودم . فی فی هم زنگ زد که رفته خونه مامانش اینا و شبم میمونه اونجا. شب که برگشتم خونه با جوجه ها رفتیم بیرون و یه راست خشکباری و تا دلتون بخواد آجیل و تنقلات خریدیم چون من ویار کرده بودم نیشخند و بعد هم رفتیم پارک سر خیابون و تا پاسی از شب اونجا بودیم و تا برگردیم خونه و بخوابیم ساعت از دو گذشته بود.

صبح چهارشنبه مامان اینا رفتن باغ و جوجه ها هم موندن خونه ما . اون روز کلا رفتیم خرید و ته جیبمم در آوردم که تا آخر ماه با شیپیشها سر کنم چشمک. یه میز  چوبی واسه خونه خریدم که بیشتر قصدم این بود که قابهای عکسمونو بزارم روشون .

واسه ناهار هم پیتزا خوردیم و برگشتیم خونه و دو ساعتی خوابیدم و عصر هم خونواده جوجه ها برگشتن کرج و فی فی هم برگشت خونه خودش و منم رفتم پیشش .

اون شب هم رفتیم پارک لاله و دیر برگشتیم و خوابیدیم .

صبح پنجشنبه صرفا واسه پختن ناهار بیدار شدیم . فقط تو کار خواب بودیم زبان که البته اونم فی فی پخت . من که کلا دپ زده بودم میدونستم کار کار سیکل ماهیانه ست که منو اینطوری بهم ریخته همش شل و ول بودم ناراحت

 

 بعد ناهار هم خوابیدیم تا ساعت هفت بعدازظهر یعنی پنج ساعت تموم تعجبتعجب

 بعد دیدیم بابا زشته اینطوری همش بخوابیم عذاب وجدان داشتیم که هیچ کاری نکردیم این شد که تصمیم گرفتیم بریم سینما . رفتیم فیلم " امروز " رو دیدیم که خیلی هم قشنگ بود . تشویقتشویق

واسه شام کباب ترکی خوردیم و ساعت یک هم خوابیدیم .

امروز هم جمعه ست و من تا شب سرکارم . خیلی خوشحالم که واسه این تعطیلات مرخصی نگرفتم بخاطر وضعیت جاده ها . مامان اینام شانس آوردن برنامه سرعین رفتنشون جور نشد وگرنه الان کجاگیر کرده بودن معلوم نیست . امیدوارم دوستانی که رفتن مسافرت بتونن به سلامتی برگردن .بغل

[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

یادتونه یه کتاب داشتم به اسم آب؛آرامش؛شفا ؟ من اینو درست و حسابی تا آخرش نخوندم و دادمش فی فی بخونه . فی فی از اون تیپهایی هست که رسما کتاب ؛فیلم و موسیقی و میخوره و تا مدتها میتونه بگه فلان صفحه؛فلان صحنه و فلان قطعه چی میگذره. 

عصر یکشنبه که رفتم خونش حرف کتابه شد و بهم گفت کلی استفاده کرده ازش و الانم داره آب درمانیو شروع میکنه.

بهش گفتم بدجنس به منم بگو چطوریه خب باهم شروع کنیم . بهم گفت که هر روز خواسته هاتو بنویس روی یه کاغذ روی بطری آب بچسبون و بعد بخور . اون آب باعث میشه به خواستت انرژی داده بشه و محقق شدنش و برات راحتتر کنه.

منم تصمیم گرفتم از همین امروز شروع کنم . ساعت هفت اینا برگشتم خونه خودمون . خاله زنگ زد بهم و کلی صحبت کرد باهام . خیلی از منو و فی فی شاکی بود و میگفت بی معرفتید.

خاله گفت که موضوع دوستی ما با فی فی ربطی به مشکل خونواده تو با فی فی نداره و ما دوس داریم همچنان رابطمونو حفظ کنیم پس آخر هفته ها استخر تو باغ انتظار شما رو میکشه و حتما حتما با فی فی دوباره بیایید اینجا.

خیلی خوشحال شدم از منطق و شعور خاله و کلی حال کردم با این قضیه که آدمها رو بیخود قضاوت نمیکنه .

شب هم داداش بزرگه و خانمش واسه شام اومدن خونمون که بازم دلم نیومد مامان آشپزی کنه و خودم دست به کار شدم و غذای عشق پختم که همون کتلته .

برنامه سرعین رفتن مامان اینام کنسل شده و فکر کنم تعطیلات میرن باغ . احتمالا منم یه روزشو میرم باغ چون از صندوق خونوادگیمون وام میخوام . موعد تمدید بیمه ماشینم داره میرسه.

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

اول اینو ببینید واقعا عشقتون واسه زندگی کردن چند برابر نمیشه ؟؟؟؟

باید اعتراف کنم که خود من همیشه اینطوری نبودم . وقتی الان به اون سالهایی فکر میکنم که دوست داشتم صبح فردا نباشم خندم میگیره و بعد به خودم میگم بخاطر کی ؟ بخاطر چی ؟

شنبه صبح سرکار بودم . ماجراهای " ما و مدیر " تمومی نداره . فکر میکنم باید کوله بارشو جمع کنه و بره . بخاطر همینه که این روزهای آخر پاچه گیری همچنان ادامه داره.نیشخند البته امیدوارم اون چیزی که راجع به رفتنش شنیدم صحت داشته باشه .

بعدازظهر یکم دیر از اداره برگشتم سمت خونه . اول رفتم خونه فی فی . واسه ناهار بهم ساندویچ داد و بعد یک ساعتم برگشتم خونه خودمون .

جوجه ها همچنان خونه ما بودند . خیلی دلم میخواست بخوابم مخصوصا که هفته اخیر رو درست و حسابی نخوابیده بودم . هر وقت میرم خونه فی فی اوضاع همینه گریه

دلمم واسه مامان سوخت . این فسقلی ها همش آویزونشن . واسه همین باز هم مرام به خرج داده و تصمیم گرفتم آشپزی کنم .

واسه  شام دست به کار شدم و" پای چوپان" درست کردم یه غذای ایرلندی فوق العاده خوشمزست .

از حاصل کار کلا فراموش کردم عکس بگیرم ناراحت اما دقیقا همین شکلی شده بود ، باور کنید

 

فقط اینکه من روش با قارچ شکوفه درست کرده بودم که کلی خوشگلش کرده بود. ایشالا دفعه دیگه چشمک

بعد آماده شدن پای آقا چوپون خنده با بچه ها رفتیم خرید . چند روز دیگه تولد خانم داداش کوچیکست و بازم معضل چی بخرم چی بخرم داریم متفکر.

شب هم تا مهمونا برن ساعت از 11 گذشته بود و منم از خستگی کاملا بیهوش شدم .


پی نوشت 1: پیشاپیش عیدتون مبارک باشه . نماز و روزه هاتونم قبول . برای من تو آخرین ساعات و لحظات ماه رمضون دعا کنید . فکر میکنم دعاهای شما بیشتر تاثیر داره تا دعاهای خودم .

پی نوشت 2: بنده تعطیلات را در تهران و در سنگر کار حضور دارم البته دو روزشو . اول و آخرشو میام سرکار و وسطشو تعطیلم.حالا شایدم اون دو روزو جایی رفتم و یا کاری کردم . دارم دنبال سوژه میگردم .

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ٥:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

خب این یک هفته ای که من و فی فی با هم بودیم با برگشتن مامان اینا به تهران تموم شد و ما دو تام نخود نخود کردیم چشمک. به قول فی فی یک هفته رویایی بود !که سپری شد .

پنجشنبه شب که از اداره برگشتم خونه ، گوشام در حد تیم ملی ورم کرده بود و درد میکرد و فقط دو ساعت تموم طول کشید من گوشواره هارو از گوشم در بیارم . از بس ورم داشت کاملا چسبیده بود به گوشم . اونقدر گریه کردم که نگوووووگریهگریهگریه

بعدش دوش گرفتم و دلم داشت کلی برای خودم میسوخت که خانم همسایه برام زرشک پلو با مرغ نذری آورد و کلی خوش بحالم شد بعدش نیشخند

خونه فی فی که رفتم داشت تمیزکاری میکرد منم فقط در حال مالش گوشام بودم تا کارش تموم شد و شام خوردیم . فکر میکنم ساعت از سه گذشته بود که خوابیدیم .

صبح جمعه رفتیم کوه . البته تو خواب نیشخند فی فی طفلک حرفی نداشت برای کوه رفتن اما من اصلا نا نداشتم . باورتون نمیشه تا لنگ ظهر خوابیدم و فقط دیدم این بچه بی قراری میکنی یه تایمیو این وسط بیدار شدم و با هم صبحونه خوردیم و دوباره خوابیدم تا ساعت دوازده خنده. اصن نفهمیدم کی ظهر شد تعجب

ساعت هشت اینا فی فی از بیرون اومد و صبحونه رو آورد تو رختخواب . به جرات میگم خوشمزه ترین صبحونه ای بود که به عمرم خورده بودم ، چشمامو بازکردم و اینو دیدم.

بعد صبحونه هم راند بعدی خوابم شروع شد و رفتم تا ظهر حتی صدای تلفنمو نشنیده بودم .

بعد که بیدار شدم دیدم فی فی عین مرغ پرکندست هی میره تو اتاق بعد تو آشپزخونه و هی میاد بالا سر من و منم که بیهوش .خواب

بعد که دیدم زشته و بیدار شدم و یکم لوسش کردم و اونم رفت مشغول ناهار پختن شد و منم ساعت یک جمع کردم و رفتم خونه خودمون و مامان اینا برگشته بودن .

جوجه کوچیکه که یک هفته بود منو ندیده بود شروع کرد به نمایش همه حرکاتی که تو این چند وقت یاد گرفته بود و همشم بهم میگفت نیگا کن منو .ماچ

بعدازظهر هم دو ساعت خوابیدم تعجب و عصر هم جوجه ها رو بردم بیرون تا موقع افطار که برگشتیم خونه .وقتی این دوتا میان خونمون کار من اینه که تو خیابونا بچرخونمشون و دوووور دوووور بدمشون و اینام تو تخیلاتشون احساس کنن دارن رانندگی میکنن . تعجب ای خدا

شب هم مگه خوابم میبرد تا ساعت دو بیدار بودم ، فی فی هم هی پیام میداد و ابراز دلتنگی میکرد . بچه بعد یک هفته براش تنهایی سخت شده بود.ماچ

صبح شنبه سرویس منو زود رسوند اداره و دلم میخواست برم بهشت اما وقتی دیدم یه مزاحم میخواد منو همراهی کنه . از سرویس پیاده نشدم و اون طرف حسابی ضایع شد نیشخند

 پیام اخلاقی شنبه زبان

در این زمانه...
صبح که بیدار میشوی..
برای اینکه بتوانی چشم هایت را باز کنی..
راهی نداری جز اینکه..
خوش بین باشی...!

[ ۱۳٩۳/٥/٤ ] [ ٦:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

می شود رفت و زودتر به مقصد رسید . . .
می شود با شتاب رفت و گلهای کنار جاده را ندید . . .
حیف است!
دوست من کمی آهسته تر !!
اینجا زندگیست !!

این پیام جدیدی بود که روابط عمومی روی برد چسبونده بود و باعث شد دوباره یه صبح قشنگ و روز سه شنبه شروع کنم . خوشحالم از اینکه تو اداره ها هم به این نتیجه رسیدن که راههایی و برای جلوگیری از خموده شدن کارمندها پیدا کنن تشویقتشویقتشویق

ظهر که برگشتم خونه اولین کاری که کردم این بود که دوش گرفتم و لاک زدم ، آرایش کردم و بعد تلفن فی فی هم رفتم خونش .ناهارو که از دیروز آماده کرده بودیم و خورش فسنجون بود و خوردیم و لالا کردیم .

عصر که بیدار شدیم درحال تی وی دیدن بودیم که به فی فی گفتم امشب بریم سینما؟ و اونم گفت اره یادت میاد اصن آخرین باری که رفته بودیم سینما کی بود ؟متفکر

فکر کنم اصن از بعد عید نرفته بودیم سینما . فیلم " طبقه حساس " و از روزی که اکران شده بود میخواستیم بریم ببینیم اما هیچ وقت فرصت نشد و بالاخره اون شب برای سانس ساعت ده و نیم بلیط گرفتیم و رفتیم .

خیلی خیلی فیلم باحالی بود و کلی خندیدیم خندهو به خودم گفتم کاش زودتر از اینا اومده بودیم سینما که این فیلمه رو ببینیم .لبخند

از سینما که اومدیم بیرون واسه خونه فی فی جهاز خریدیم ، یه دست لیوان و جاشکری و نمکدون و ... بعدش رفتیم واسه شام کباب ترکی خوردیم .

بعدشم که اومدیم بخوابیم درد گوشام شروع شد و اونقدر گریه کردم . دلم برای فی فی سوخت ، هاج و واج نیگام میکرد . بنده خدا پاشد رفت داروخونه و برام چرک خشک کن خرید و خوردم و زودم خوابم برد .

صبح چهارشنبه ساعت ده از خواب بیدار شدم و بعد رفتم خونه خودمونو از اون وضعیت اسفبار نجات بدم ، از روزی که مامان اینا رفته بودن من فقط در حد لباس عوض کردن و دوش گرفتن به خونه سر زده بودم و هی لباس عوض کرده بودم ریخته بودم رو تخت و اومده بودم بیرون .شیطان

اولین کاری که کردم اتاق خودمو مرتب کردم ، به گلدونا آب دادم ، آشپزخونه رو تمیز کردم و جاروبرقی کشیدم و واسه ناهار هم کیک مرغ درست کردم اما وقتی میرفتم خونه فی فی دیوار دورش ریخته بود .ناراحت

فی فی هم همش دلداری میداد که نه بابا خوبه و خوشگله و اینا

بعد ناهار هم تیرامیسو درست کردم واسه عصر که چون بعدش با عجله رفتیم بیرون وقت نشد عکس بگیرم .

عصر رفتیم واسه خونه فی فی خرید کردیم و بعدشم رفتیم میدون گلها که من عینک آفتابی بخرم . کل عینک فروشیا رو زیر و رو کردیم . خیلی خوشگل بودن خب همشون دلم میخواستگریه خودمو کشتم تا یه عینک با قیمت خوب بخرم که اونم پولشو فی فی داد آخرش چشمک.

شب هم که برای اولین بار فی فی رکورد زد و زودتر از من خوابید اما من نمیدونم چم شده بود ، میترسیدم لولو بیاد منو بخوره شیطان . واسه همین رفتم سمت چپ فی فی دستهاشو و بازکردم و چپیدم تو بغلش خوابیدم . نیشخند

صبح پنجشنبه هم اومدم سرکار و تا شب مهمونم اینجا . جمعه تعطیلم و اگه خدا قسمت کنه شاید رفتیم کوه .چشمک

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

دیشب که این عکس و تو وایبر دیدم اولش کلی خندیدم اما بعدش احساس کردم بیشتر از اونکه خنده دار باشه ، داره یه واقعیت تلخ و گوشزد می کنه و اونم حس نوعدوستی هست  اینکه ما آدمها هم اندازه اینا دلمون برای هم تنگ میشه ؟ یا اندازه اینا دلمون برای هم میسوزه ؟

صبحهایی که از خونه فی فی پیاده میام تا سر بزرگراه که برم اداره ، ناچارم از جلوی یه بیمارستان رد شم . اول صبح دلم به درد میاد آدمهایی و میبینم که از شهرستانها اومدن و ناچارن جلو در بیمارستان چادر بزنن . اوایل حالم گرفته میشدناراحت اما الان سعی میکنم بجای حال بدی برای تک تکشون دعا کنم . شما هم براشون دعا بخونید .بغل

اما بریم سراغ یکشنبه شب و دوشنبه محبوب که روز تعطیلم بود . یکشنبه شب فی فی اومد اداره عقبم و با هم یه راست رفتیم ستارخان واسه شام ساندویچ خوردیم و بنزین زدیم و گشتی هم همون دور و بر زدیم و برگشتیم خونه . و تا سه نصف شب هم بیدار بودیم و داشتیم اینترنت بازی میکردیم .چشمک

صبح دوشنبه تا ساعت ده خوابیدم و بعد بدو رفتم آرایشگاه . واسه اینکه حالم بد میشد وقتی ابروهامو تو آینه نگاه میکردم . سبزبعد آرایشگاه هم یه خرید کوچولو از فروشگاه

لباس سرخیابون کردم و برگشتم خونه .

روزهایی که میرم آرایشگاه به معنای واقعی زنده میشم و زندگی یه شکل دیگه میشه برام اینو خیلی خیلی خیلی جدی میگم بازنده

خونه که رسیدم ماشین لباسشویی و روشن کردم به گلدونای خوشگلم اب دادم و واسه ناهار هم خورش کرفس بار گذاشتم .

ساعت سه بود که فی فی اومد عقبم و رفتیم خونه و ناهار خوردیم .

تازگیا علاقه شدیدی پیدا کردم به آب خوردن با ظروف سفالی . هرچی مامان پارچ و شیشه آب میزاره تو یخچال من ظروف سفالی و آب میکنم و به نظرم آب که بی طعمه داخل این ظرفهای گلی و سفالی واقعا طعم پیدا میکنه خوشمزه میگید نه امتحان کنید گاوچران

بعد ناهار تا فی فی لالا کنه منم ناهار فردامونو که خورش فسنجون بود آماده کردم و دوش گرفتم و رفتیم که من بازم طلا بخرم . دیگه تصمیم گرفتم پول سیو نکنم ، طلا از همه باحالتره چشمک

وقتی فی فی و بردم یه منطقه ای که مرکز خرید هست و یه پاساژ گنده طلا فروشی داره میگه تو اینجاها رو از کجا پیدا میکنی خنده

یه جفت گوشواره توپی کوچولو خریدم که همیشه بمونه تو گوشام که بازم سوراخ گوشهای عزیزم که هنوز درد دارن هوس گرفته شدن نکنن نگران

تا برگردیم خونه ساعت از ده گذشته بود . و تا بخوابیم هم ساعت یک بود .

خاله جونی هم تماس گرفت که تعطیلات فطر و بریم سر عین . که بهشون گفتم نه . البته مامان اینا از شمال برمیگردن و با خاله اینا میرن اردبیل و سرعین .

واسه من سفر به شهرهای تکراری هیچ جذابیتی نداره به خصوص که تو سالهای اخیر همه سوراخ سنبه های ایران و دیدم نیشخند

امروزم که سه شنبه است و کله صبح بعد زیارت بهشت اومدم سرکار . واسه عصر هنوز برنامه ای نداریم . احتمالا یه نگاهی به سینما تیکت بندازم بازنده

اینم بهشت امروز

[ ۱۳٩۳/٤/۳۱ ] [ ٦:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

شنبه شب که با فی فی رفتیم شب گردی ، کلی با هم حرف زدیم از زمین و زمون و آسمون چشمک تا بحثمون کشید به اوضاع فعلی زندگیها و مشکلات و این حرفا . جفتمون هم این جور وقتها کارشناس میشیمنیشخند و مجری کارشناس اون شب من بودم که رفته بودم رو منبر و داشتم از جریان انرژی تو زندگیها سخنرانی ، سخنوری و سخن پروری میکردم .خنده

داشتم به فی فی میگفتم  من دستکم  تو یکی دو سال اخیر مدام داشتم به زندگیم انرژی مثبت تزریق میکردم ، یعنی یه سرنگ انرژی دستم بوده و وقتی انرژی خونم داشت تحلیل میرفت دوباره با این سرنگه بهش تزریق کردم .لبخند بهش میگفتم ممکنه در کل مشکلات من به بزرگی مشکلات تو نباشه اما خب همیشه سعی کردم به همه چی انرژی بدم حتی به مشکلاتم شاید به تدریج کمرنگتر و یا حتی محو شن . متفکر

و وقتی فی فی هم اعتراف کرد که من براش همون سرنگه بودم خیالم راحت شد که بحث امشب و هم به جاهای خوب کشوندم شیطان

"زندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان بدهد جز به آن طریقی که تو تصور میکنی خودش را نشان خواهد داد ،  بنابراین تو با فکر کردن چیزی را خلق میکنی  پس همیشه به بهترینها فکر کن."

شنبه تا ظهر اداره بودم و بعد که برگشتم اونقدر گرسنه بودم که میتونستم یه اسب و بخورم اما دلم برای اسبه سوخت و به خوردن یک مرغ بسنده کردم و گرفتم خوابیدم اما این پسره نزاشت من بخوابم و اونقدر اذیتم کرد تا بیدار شدم . هروقت هم چشم باز میکردم میدیدم زل زده تو صورت من و وقتی میگفتم چیه میگه هیچی دارم عشقولانه نیگات میکنم ، بده ؟قلب

عصر برگشتم خونه خودمون ، دوش گرفتم و کارای خرده ریزمو انجام دادم و دوباره برگشتم پیش فی فی که شام بخوریم . نگاهی به یخچال انداختم و دیدم تو این تایم کم و با توجه به کمبود امکانات آسونترین غذایی که میتونم بپزم سیب زمینی شکم پر یا همون کمپیر ه که یه غذای ترکیه ای هست .

البته من با توجه به امکانات خودم پختمش و هرچیم دم دست داشتم استفاده کردم اینطوری خوشمزه تر میشه به نظرم متفکرنیشخند

این قبل عمل  BEFORE نیشخند

اینم بعد عمل AFTER نیشخند

بعد شام هم مثل شبهای قبل پاشدیم رفتیم بیرون و اینبار پارک لاله رو نشون کردیم . نمیدونم چرا هوای پارک لاله از هوای هر پارک دیگه ای خنکتره و با حالتره . اصن یه حس دیگه ای داره من که خیلی دوسش دارم .

چون یکشنبه روز کار بود یکم زودتر از شبای قبل برگشتیم فکر کنم ساعت از یک گذشته بود که خونه بودیم .

تازه داشتیم میخوابیدیم که آقا هوس " ترحلوا " کرد تعجب. بهش گفتم من ترحلوا بلد نیستم فعلا به همین حلوای معمولی رضایت بده تعجب بعد برگشته میگه پس تو این همه سایت آشپزی زیر و رو میکنی  چی یاد میگیری  ازشون ، بعد قیافه حق به جانب گرفته و میگه خوش بحال اون مردایی که شغل زناشون آشپزیهخیال باطل . هرچی بخوان براشون میپزن .حتی ساعت دو نصف شب .بازنده

 من تعجب

 فی فی نیشخند

 ساعت دروغگو

 

پی نوشت : اینم طرز کاشت درخت لیمو ترش تو گلدون برای فاطمه عزیز

یه چند روزی بزار هسته های لیمو ترش تو آب خیس بخورن بعدش پوستشونو جدا میکنی میزاری روی خاک گلدون ، دقت کن روی خاک نه تو دل خاک بعدش روشونو با سنگریزه ها پر میکنی و هر روز آب میدی کم کم هسته ها جوونه میزنن قلب

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

این چند روز که شیفت نبودم همه چی آروم بود و خیلی هم خوش گذشت . لبخند

بعد چند روز کار مداوم واقعا به چنین تعطیلاتی نیاز داشتم و سعی کردم از لحظه لحظش استفاده کنم و لذت ببرم . مخصوصا صبحها رو اصلا از دست ندادم و یه دل سیر خوابیدم نیشخند

با فی فی که راجع به تعطیلات حرف میزدم گفت از اونجایی که ماه رمضون هست و فصل گرما بنابراین روزها رو تو خونه بمونیم و به کارو بارمون برسیم و استراحت کنیم ، در عوض طرح افطار تا سحر داشته باشیم نیشخندو هر شب بریم ددر دو دور . چشمک

صبح چهارشنبه تا ظهر خوابیدم و دوش که گرفتم ساعت دو اینا رفتم خونه فی فی و بعد دو روز یه دل سیر همو دیدیم و شروع کردیم به فنگ شویی و نظافت خونه . منم واسه ناهار دوباره از این کبابها درست کردم .چشمک

عصر هم من برگشتم خونه که بریم کرج ، چون واسه افطار خونه جوجه ها دعوت بودیم.

فی فی هم رفت خونه مامانش اینا . اینم لازانیایی که بابای جوجه ها پخته بود.

اون شب خیلی خوب بود و خوش گذشت . ساعت یک برگشتیم خونه و مگه من خوابم میبرد تا چهار صبح تو وایبر بودم . بعدش که اومدم بخوابم گوشام ورم کرده بود ، قرمز شده بود ، درد میکرد بخاطر اون گوشواره های مسخره .

تا ظهر پنجشنبه که از خواب بیدار شم نیشخندتحمل کردم و بعد رفتم کلینیک و گوشواره ها رو در آوردم و جاشون گوشواره طلا انداختم ، بماند که خانمه اصلا قبول نمیکرد درشون بیاره و چقدرهم دعوام کرد ، خر !عصبانی

مامان اینا ساعت دو همراه با جوجه ها رفتن شمال و من موندم و حوضم ! واسه خالی نبودن عریضه ، استامبولی پلو پختم و زدم بر بدن .

عصر داداش بزرگه اومد و ماشینمو که باتری خالی کرده بود ، برد باتری سازی و بعدش دوش گرفتم کلی خوشگل کردم و فی فی اومد عقبم و رفتیم خونش .

واسه شام کباب ماهی تابه ای آب پز پختم که من در آوردی مامان بزرگ خدا بیامرزم بود و ما آذریها بهش میگیم ( سو کبابی). امتحان کنید حتمن خیلی هم خوشمزست .خوشمزه

اینم میز غذای ما تو خونه فی فی . خونه مجردی هست دیگه با کمترین امکانات .بازنده اون سبزیهای خوشمزه رو هم عصر از باغچه مامان چیدم همراه با فلفل دلمه .

بعد شام  و استراحت ساعت حول و حوش یک ،طرح افطار تا سحر رو با فی فی شروع کردیم . فلاسک چای رو برداشتیم همراه با میوه و راه افتادیم به سمت پارک جمشیدیه

اما اتوبان اونقدر شلوغ بود که ترسیدیم تو ترافیک تجریش بمونیم این شد که مقصد و تغییر دادیم به آب و آتش .

تا چهار و نیم صبح اونجا بودیم . کلی حرف زدیم ، خندیدیم ، گریه کردیم ،عکس گرفتیم  و بعد برگشتیم خونه .

جالبه خیلیا اومده بودن سحری بخورن و بعد برگردن خونه هاشون استراحت کنن.

خیلی خیلی خوب بود ، جای همگی سبززززززززززززز.ماچقلب

صبح جمعه گرفتیم خوابیدیم تا ظهر . البته من ساعت دوازده بیدار شدم و برگشتم خونه خودمون که اونجا سرو صدا نکنم تا فی فی بخوابه و همین اینکه قول داده بودم به فی فی واسه ناهار گراتن مرغ بپزم .

بعد ناهار هم فیلم دیدیم و خوابیدیم تا عصر . عصر فی فی ماشین و برد براش قفل کاپوت نصب کرد که دیگه دست هیچ دزدی بهش نرسه و منم رفتم خونه خودمون دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم تا فی فی اومد عقبم .

بعدش رفتیم خونه املت قارچ پختیم و خوردیم .

و آماده شدیم که بریم باغ ایرانی . فی فی من متحول شده بود اون شب و ازم خواست که باهاش شب زنده داری کنم و دعای جوشن کبیر بخونیم و دعا کنیم .

رفتیم نشستیم تو باغ و زیر سقف آسمون دعا خوندیم . من تو شبهای اینچنینی از حضور تو مساجد اصلا لذت نمیبرم و بهم سخت میگذره اما دعا خوندن تو طبیعت اونم کنار فی فی خیلی خیلی آرومم کرد. برای همه دعا کردیم .بغل

اینم یه عکس در هم برهم از اون شب .

 امروزم که شنبه ست و من اومدم سرکار و ظهر میرم خونه . امشب و میخوایم کدوم بیابون سر کنیم نمیدونم ؟خنده

 

پی نوشت 1: این پست و به سختی و با اعمال شاقه گذاشتم ، چرا ؟ چون همکار فضول بغل دستیم مدام سرش تو مانیتور من بود .

نمیدونم چرا ما آدمها نمیتونیم مسالمت آمیز و بدون دخالت تو امور و کارهای هم در کنار همدیگه راحت زندگی کنیم . آخه خواهر من برادر من چی عایدت میشه از این کار عصبانی

پی نوشت 2: کی تو تهران تا حالا رفته بالن سواری ، مطمئنم خیلی هیجان داره و دوست دارم زودتر تجربش کنم. اگه کسی اطلاعات داره حتما بهم بگه . ممنون میشم

[ ۱۳٩۳/٤/٢۸ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این منم دختری که به هیچ کس ، هیچ کجا و هیچ زمانی تعلق نداره ، کاملا رهاست ... اینجا روزانه هامو مینویسم امیدوارم بتونم حس خوبی بهتون بدم ...
امکانات وب