از لاک خودت بیرون بیا و زندگی کن !
خیلی از مسائل گذشته رو نمیشه تغییر داد ! 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خیلی خیلی خیلی خوشحالم از حضور دوستانی مثل شما . با وجود اینکه بیشترتون خاموشید اما خوشحالم که همراهم هستید . آمار وبلاگم خب خیلی خیلی بیشتر از شمار اونایی هست که اینجا خودشونو معرفی کردن . اگه من به شماها اعتماد دارم پس شماها هم به من اعتماد کنید لطفا . دوستتون دارم قلببغلماچ

عرضم به حضورتون که این روزها دارم زندگی میکنم اما فکرم خیلی خیلی خیلی مشغوله . یه موضوعی ذهنمو خیلی درگیر کرده که اگه واردش بشم جریان زندگیم کاملا تغییر خواهد کرد و به احتمال بسیار زیاد نوشتن رو هم باید تعطیل کنم . در صورتی که هرچی فکر میکنم میبینم دلم زندگی عادی خودمو میخواد . دلم دوستامو میخواد ، دلم کاکتوسها و گلدونای خونمونو میخواد.دوستای گلم برام خیلی خیلی دعا کنید .

از این موضوع که بگذریم میریم سراغ شنبه پر انرژی من که صبحش وقتی اومدم سرکار تلو تلو میخوردم بابت بیخوابی و باقی جریانات شب قبلش . بی ظرفیتم دیگه ، یکم که میخورم سرم گیج و ویج میره نیشخند

بعدازظهرکه برگشتم خونه . الهام تو وایبر بهم پیام داد که از کیکت خیلی ممنون . داداشم خیلی خیلی ازت تعریف کرد و گفت دختری هست که با هرمردی که ازدواج کنه به طور قطع اونو خوشبختش می کنه . خیلی خیلی منعطفه . این عین جملش بودخجالتنیشخند کلی ذوق مرگ شدم بی ظرفیتم خب خنده. بعدش فی فی اومد عقبم و رفتیم خونه و ادامه خورش قیمه جمعه رو خوردیم و کلی حرف زدیم از روزمون و کارامون تا عصر .

عصر هم شال و کلاه کردم رفتم کرج . جوجه کوچیکه کلا گیر داده بهم و تا رسیدم فقط یه ساعت تو کالسکه بردمش تو خیابون گردوندمش .

شب داشتیم آلبوم های جوجه ها و مامان باباشونو میدیدم رسیدیم به عکسهای من .با اون ابروهای پهن پیوسته که شبیه دخترهای دوره قاجار بودم . کلی خندیدیم به عکسهام . و همش میگفتم شبیه چریک ها بودم با قیافه کاملا دخترونه و ساده . موهای بلندی که از پشت بستم و بلوز یقه اسکی قرمز و شلوار بگی سبز قهقهه

شب تا برگردیم خونه ساعت از یک گذشته بود. تو اتوبان داشتم از خواب میمیردم .

واقعا بیهوش شدم تا یازده صبح امروز . الانم سرکارم ، هم تو وایبرم با بچه های گروه ، هم دارم کار میکنم و هم  دارم خارک میخورم عاشق اینام شما چطور؟چشمک


[ ۱۳٩۳/٦/٩ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

دوستای خوبم سلام . ممکنه یه سری از پستهام رمز داشته باشن . چون دلم میخواد حرفهایی بزنم که نمیتونم عمومی بگم ، اونایی که رمز میخوان ، خودشونو تو این پست موقت معرفی کوچولو بکنن تا بیشتر با هم آشنا شیم . من هنوز خیلیاتونو نمیشناسم .چشمک ممنونم


راستی همه مشخصات به طور خصوصی پیش من میمونه ، خیالتون راحت دوستان .نیشخند

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

با اینکه دیشب دو ساعت بیشتر نخوابیدم اما صبح با انرژی مضاعف اومدم سرکار .لبخند مخصوصا که صبح رفتم بهشت و اول آقای روباه و دیدم و بعد این خوشگل خانمها رو

وقتی هم رسیدم اتاقمون ، مترجم فرانسه اول صبح یک قهوه توپ فرانسوی برام درست کرد و هایپ هایپ شدم.نیشخند حتی سیکل ماهیانه هم نمیتونه منو از پا در آره .

اما از احوالات دو روز اخیر بگم که همه پنجشنبه رو سرکار بودم و شب وقتی فی فی اومد عقبم دل درد شدید هم اومده بود سراغم و میدونستم سیکل ماهیانه دمار از روزگار من در خواهد اورد . اون شب تقریبا تا صبح بیدار بودیم و من مرثیه سرایی میکردم و اونقدر گریه کردم که دل فی فی بیچاره رو خون کردم . ناراحتاونقدر شاکی بودم از همه چی که داشتم سکته میکردم مطمئنم اگه گریه نمیکردم دق می کردم .گریهفی فی هم همش میگفت اگه میخوای ترکم کنی خب برو . من میخوام خوشبخت باشی حتی بدون من ! اینطوری بیشتر خون جیگرم میکرد.گریهگریه

درسته دو شبه کنار فی فی هستم و همه چی به نظر خیلی خوب و عالی به نظر می رسه اما راستش این روزها خیلی خیلی فکرم مشغوله . اگه دیروز با الهام تلفنی حرف نمیزدم سبک نمیشدم . شاید به زودی بهتون بگم جریان از چه قراره . فقط دعا کنید تصمیم درستی بگیرم .

جمعه تا ظهر خوابیدیم و وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم حال بدیمو کنار بزارم و به جای انرژی منفی دادن به فی فی طفلکی یه روز خوب و براش بسازم .

وقتی سیکل ماهیانم شروع شد برگشتم خونه خودمون و اولین کاری که کردم مسکن خوردم که تا شب برج زهر مار نباشم هرچند که ذهنم درگیر بود همش .

بعدش خورش قیمه بار گذاشتم و رفتم سراغ لاک زدن و درست کردن ناخونام و یه سری کارای شخصی و انتخاب لباس واسه مهمونی شب که خونه الهام اینا دعوت بودیم .

ساعت سه با ناهار برگشتم خونه فی فی و اینم ناهارمون .

 

بعد ناهار هم یه چرت کوچولو زدم و دوباره برگشتم خونه خودمون که کیک بپزم و ببریم خونه الهام اینا میخواستم فی فی و همونجا سورپرایزش کنم واسه اینکه واسه تولدش کیک نپخته بودم . سرراهمونم گل خریدیم و تا برسیم خونه الهام اینا ساعت نه شده بود و کلی هم شاکی بود که دیر رسیدید .

خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . کلی خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم و آخرشم واسه فی فی جشن تولد گرفتیم و بچم و خوشحال کردیم .

شب خیلی خوبی بود و تا برگردیم خونه ساعت از یک گذشته بود . تا ساعت سه با فی فی حرف زدیم . میگن مستی و راستی ! هرچی ته دلمون بود رک و پوست کنده بهم گفتیم .

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ٦:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

همه چی خیلی خیلی خیلی عااااااالی پیش رفت . فقط همه مهمونامون نیومدن. شوهرخاله کسالت داشتن و دایی کوچیکه هم رفته بود ، دبی ، عشق و حالچشمک

بعدازظهر که داشتم از اداره برمیگشتم خونه با خودم گفتم دو جور غذا کمه ، کلی فکر کردم و تصمیم گرفتم پای چوپان و پاستا رو هم بهش اضافه کنم .

وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که کیک و آماده کردم و حاصل کار شد این

بعدشم مشغول آماده کردن سفله بادمجان


پای چوپان


بورک با خمیر یوفکا

پ

و پاستا شدم

شب خیلی خیلی خیلی خوبی بود ، مامان خیلی خیلی خیلی خوشحال شدن اما در عین حال خیلی هم دعوام کرد که چرا این همه خودتو تو درد سر انداختی .

راستی از کادوشم خیلی خوشش اومد .

ساعت حول و حوش دوازده همه رفتن . مامان و بابا هم رفتن کرج و من موندم و خونه .

زنگ زدم به فی فی میای اینجا ، اصلا باورم نمیشد بیاد خونه ما اما سریع خودشو رسوند.

میگفت خیلی دلم برات تنگ شده بود منم نصف شبی دوباره شروع کردم برای فی فی ، بورک درست کردن ببین عشق چه ها که نمی کند ؟!چشمک

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

از دیروز تا حالا درگیر کارای تولد سورپرایزی واسه مامانم هستم . مخصوصا که از نبود مامان سوء استفاده کردم و نصف بیشتر کارامو دیروز انجام دادم .چشمک

صبح سه شنبه شیفت بودم و تا پایان شیفت همش داشتم تو سایتهای آشپزی چرخ میزدم که واسه شام تولد چی درست کنم .اما به نتیجه نرسیدم .ناراحت

ظهر که رفتم خونه بعد ناهار ، حنای بیرنگ زدم به موهامو و تخت خوابیدم تا عصر . بعدش که بیدار شدم خونه رو نظافت کردم و دوش گرفتم و رفتم سراغ خریدام . میدونستم هرچی درست کنم قارچ و فلفل سبز و ذرت و پنیرپیتزا رو نمیشه فاکتور گرفت .نیشخند

به داداش کوچیکه هم زنگ زدم که کادوی تولد مامان و بخره که تصمیم بر آن شد که دستگاه " سرخ کن " خریداری شه . مامان که بیشتر اوقات نیست لااقل من ازش استفاده بهینه کنمخنده

تا ببینیم بقیه چی میخرن . چشمک واسه شام هم تصمیم گرفتم "سوفله بادمجون" بپزم همراه با " بورک با خمیر یوفکا" . دیشب آخر شب زنگ زدم به بابای جوجه ها که واسم خمیر یوفکا بخره .

کیک تولد و هم همه داوطلب شدن که بخرن اما گفتم لازم نیست ، خودم میخوام بپزم  امیدوارم آبرو ریزی نشه . دعا کنید همه چی خوب پیش بره و آبروی مامان و نبرم خجالت

دیشب بادمجونا و قارچها و فلفل سبزو گوشت چرخ کرده رو سرخیدم و تفت دادم که امروز بو راه نندازم تو خونه .

عصر هم باید تا پیش از اومدن مهمونا بورک رو درست کنم و کیک هم بزارم مرحله آخر.

دو شبه نمیدونم چرا نمیتونم خوب بخوابم دیشب از سر بیخوابی برای دومین بار شروع کردم به خوندن کتاب بار هستی .اگه نخوندینش حتما بخونید کتاب خوبی هست .

راستی یه موضوع خیلی جالب براتون بگم راجع به شعری که خیلی از ماها شنیدیم و حتی تو کتابهای فارسی دبیرستان داشتیم .

نمیدونم یا معلمهای ما زیادی ناآگاه بودن از خیلی چیزا یا من خوب به درسها گوش نمیدادم اما اینو که خوندم حالم دگرگون شد .

قوها پرندگانی زیبا واز مخلوقات خارق العاده خداوند هستند که به سبب تک همسری درطول عمر، به سمبل عشق وفاداری در بسیاری از فرهنگها تبدیل شده اند.
اما نکته ی متمایز کننده درباره ی این دسته از پرندگان وجود داره که درافسانه های قدیمی هم ذکرشده و اون اینه که قو درطول عمر خود هیچ صدایی تولید نمیکنه!!
وتنها در نزدیکی لحظه های مرگ به گوشه ایی دنج پناه می بره وآوازی زیبا به عنوان اختتامیه ی عمر عاشقانه ی خود میخونه؛که با تمام شدن آواز؛جانش نیز ازدست میده......
ودر بعضی کتابهای قدیمی نیز گفته شده که قو در لحظه ی مرگ به محل اولین مکان جفتگیری خود برمیگرده و آواز سر میده.که در اصطلاح به"آواز قو"معروف است..

" شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد...

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد"

[ ۱۳٩۳/٦/٥ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

فکر کنم کارد بزنی خونش در نیاد ، رئیس سازمان سنجش و میگم لبخند از بس که من امتحان دادم ، قبول شدم ، جا اشغال کردم و نرفتم نیشخند آغا من امسال هم کنکور قبول شدم اما نمیرم خنده یه جور مرضه دیگه ، کاریشم نمیشه کرد . البته جدا از شوخی باید عرض کنم خدمتتون که این کار دست و پای منو بسته و نمیزاره درس بخونم . اما به قول فی فی تو اگه ساربون بودی .... دیگه بقیشو نگم ناراحت

عارضم خدمتتون که یکشنبه از کار که برگشتم خونه  داشتم کفشهای مبارک و در میاوردم که چشمم خورد به کاکتوس خوشگلم و دیدم داره غرق می شه . بله بابا خان تا خرخره بهش آب داده بود . هنوز در و باز نکرده و سلام نکرده کلی دعوا کردم که کاکتوس مگه آب میخواد اونم این همه . ده روز یه بار بهش آب میدم . چرا اینکارو با قلب من کردی ؟؟؟ آخه چرا ؟ عصبانیگریهگریه

بعدش از غصه ساعت سه شیرجه زدم رو تختم و خوابیدم تا کی ؟ تا ساعت هفت که با تلفن فی فی بیدار شدم . کلی زور زدم تا تونستم دل بکنم از تختم و بعدش از خونه زدم بیرون . فی فی با پسرخالش رفته بود سر یه ساختمون و نمیتونستیم همو ببینیم .

منم رفتم کارای بانکیمو انجام دادم و بعدش چشمم یه تیشرت خوشگل موشگل و گرفت و خریدمش و اتفاقا فی فی هم خیلی خوشش اومده بود .

شب هم که برگشتم خونه موهامو بیست گیاه مالی کردم و تا صبح نشستمش . بیشترش از تنبلی بود . یه روسری بستم به سرم و تخت خوابیدم تا شش صبح که از سنگینی کلم یه راست رفتم حموم .

بعدش دوباره گرفتم خوابیدم تا ده صبح . موهام خیلی خیلی خوش حالت شده بود و باورتون نمیشه از دیروز همینطوری عاشق موهام شدم و برخلاف پریروز که چشم نداشتم آینه رو ببینم الان همش جلو آینه پلاسم خنده

تصمیم گرفتم روی همه آینه های خونه رو با پارچه بپوشونم ، رسما از کار و زندگی افتادمنیشخند فی فی هم خیلی از مدل موهام خوشش اومده ، دیروز همش ازم عکس میگرفتچشمک

عصر ژیگول پیگول نمودیم و رفتیم خونه فی فی . و لازانیا پزون راه انداختم بعد مدتها و جاتون خالی و دلتون نخواد خوشمزه شده بود بسیار .البته همش تو ماهی تابه میپزم ها اینم گفته باشم ، فر روشن نمیکنم اصننیشخند

فکر کنم این شونصدمین عکس لازانیاست که میزارم اینجا ،خدا صبر بده بهتوننیشخند

فی فی گوشت و مرغ خریده بود که اونا رو تو فریزر جاساز کردم و بعد رفتیم بیرون که من از عطاری خرید کنم یه چیزایی چشمک و بغلشم شیرینی فروشی هست و مگه میشه از نون خامه ای گذشت . اونم خریدیم نیشخند

آغا این آکواریم فروشی سر خیابون ، آکواریم گذاشته واسه فروش با قیمتی خوب اما میترسم ماهی های بیچاره یه روزم دووم نیارن و کشته شن . حالا شاید رفتم خریدمش نمیدونم متفکر چند دلم متفکر

راستی اون میوه های کاج یادتونه میخواستم باهاشون کاردستی درست کنم ، اگه خونه خودمون برده بودمشون الان کپک زده بودن اما فی فی باهاشون جا شمعی درست کرده تشویق


شب که برگشتم خونه ، الهام زنگید که پنجشنبه جمعه مهمونی گرفتم بیایید که گفتم پنجشنبه شیفتم و گفت بخاطر تو مهمونیو میندازیم جمعه . به فی فی گفتم قبول کرده اما خب بازم نمیدونم مامان چه برنامه ای ریخته واسه آخر هفته .

این هفته دو سه تا مهمونی داریم همش به فکر لباسم . این موضوع چی بپوشم واسه خانمها خیلی معضله . کاش مسئولین بهش رسیدگی کنن .نیشخند

[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ٦:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

از دیروز تا حالا که میرم جلو آیینه یه آدم دیگه میبینم ، هنوز به قیافه جدیدم عادت نکردم. همش تقصیر فی فی هست چون اون مدتها بود رو مخ من بود به خاطر این قضیه .چشمک

ده سالی میشد که اینکارو نکرده بودم ، خب خیلی ریسک بود برام اما یهویی زد به سرم و انجامش دادم ! بله موهامو کوتاه کوتاه کردمنیشخند

جالبه بدونید فی فی بر خلاف بیشتر مردا اصلا موی بلند دوست نداره اینکارو کردم که این بچه آرزو به دل از دنیا نره .نیشخند

جالبه از دیروز که اینکارو کردم سیل خواستگاراست که به مامان زنگ زدن ، کاش زودتر کچل کرده بودم .خنده

و اما از سه روز اخیر بگم که تعطیل بودم و حسابی خوش گذروندم .

چهارشنبه شب که فی فی تو اون ترافیک خفن اومد عقبم با هم قرار گذاشتیم پنجشنبه رو یه جایی بریم ، یه کاری بکنیم . همون موقع ها مامان جوجه ها زنگ زد ازم خداحافظی کنه چون داشتن برمیگشتن کرج .

فی فی هم گفت فکر کن چیکارا کنیم بعد بهم خبر بده . چند تا گزینه براش لیست کردم که کاخ موزه نیاوران و انتخاب کرد . قسمت شد با هم بریم اونجا .لبخند

صبح پنجشنبه رفتم خونه فی فی و همون موقع ها الهام زنگ زد بریم یه جایی که گفتم ما میریم موزه اگه دوس داری بیا . اونم میگفت دوباره بریم رینه که فی فی استقبال نکرد گفت زشته هر روز مزاحم مردم شیم .چشمک

کلا دعوت کننده زیاد داشتیم ، خاله هم زنگ زد که پاشید بیایید باغ اما دیر گفت آخر وقت بود و فی فی قبول نکرد .

خلاصه عصر پنجشنبه رو رفتیم نیاوران . خیلی خیلی خوب بود . من همیشه از گشت و گزارهای این مدلی با فی فی لذت میبرم . لبخند

صبح جمعه بازم نرفتیم کوه نیشخند و تا دلم خواست خوابیدم و بعدش پاشدم دوش گرفتم ، ژیگول پیگول کردم و رفتم مهمونی ناهار خونه داداش کوچیکه . بالاخره تونستم از گوشواره حلقه ای هام استفاده کنم و کلی هم ذوق داشتم نیشخند

اتاق جوجه سومم دیدیم که آماده شده بود و سیسمونی و خریده و چیده بودن و خیلی هم باحال شده بود . من بیشتر از مامان باباش واسه اومدن نی نی ذوق داشتم . عمه فداش بشه زبان

عصر هم رفتیم کرج خونه جوجه ها و شب هم که شهر بازی بودیم و بعدشم بام کرج.

گوشیمو نبرده بودم یادم رفت از بام کرج عکس بگیرم . خیلی باحال بود .

مطمئنم خیلیاتون رفتید اما برای اونایی که نرفتن بگم که  این شکلیه .

صبح شنبه هم بعد اینکه از خواب بیدار شدم دوش گرفتم و رفتم آرایشگاه که مخمو خلاص کنم از این قضیه مو کوتاه کردن که حاصل کارم دیدید که تقریبا اون شکلی شدم.

بعدش جوجه کوچیکه رو بردیم واسه قد و وزن و یکمم خرید کردیم و برگشتم تهران .

عصر هم فی فی و دیدم و بعدش به کار و بارم رسیدم و لباس شستم و اتو زدم که آماده شم بعد سه روز بخور و بخواب و بگرد برم سرکار .

ساعت هشت اینام که رفتم ماشین و که سرخیابون پارک کرده بودم برگردوندم تو کوچه به سرم زد رفتم بازارچه سنتی و کلی انرژی گرفتم و بعد برگشتم خونه .

الانم سرکارم فول انرژی . صبح بهشت بودم و هوا عالی بود و جای دوستان سبز .

ظهر که برگردم خونه دوباره تعطیلم تا سه شنبه . خیلی بهم بد میگذره نه ؟نیشخند

[ ۱۳٩۳/٦/٢ ] [ ٦:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]

هیچ عنوانی بهتر از این پیدا نکردم " نیمای غزل" . خبر درگذشت خانم سیمین بهبهانی بدترین خبری بود که روز سه شنبه شنیدمناراحت و از اونجایی که این خانم و اشعارشونو خیلی دوستشون داشتم دلم میخواست تو وبلاگمم به ایشون اشاره ای داشته باشم .

روحشون شاد .

سه شنبه روز خیلی خیلی شلوغی بود برام . یعنی جز دو ساعتی که خونه فی فی بودم بقیه روز و بیرون بودم و بیشترشم بدو بدو داشتم .

از صبح که رفتم اداره ، دو ساعت دنبال کارای تمدید کارت ورود و خروج به اداره بودم و همینطور حکم جدیدم بعد از ترفیع شغلی .

ساعت دو که از اداره تعطیل شدم یه راست رفتم آرایشگاه و بعدش یکم از داروخونه خرید داشتم که تا برسم خونه فی فی ساعت از 4 گذشته بود . اونقدر هم گرمم بود که شر و شر عرق میریختم .

کلی هم دم در خونه منتظر فی فی  شدم تا برگرده خونه .اوه فی فی ناهار خورده بود و واسه من کباب کوبیده سفارش داد که بعد نوش جان کردن دو ساعتی استراحت کردیم و بعد با خاله تلفنی صحبت کردیم و تقریبا برنامه باغ رفتنمون منتفی شد .

بعدش با هم رفتیم بازارچه سنتی که خریدامونو انجام بدیم . قبلش به کتابفروشی سر زدیم و فی فی کتاب ابلوموف و خرید که همون شب خورده بودش .چشمک

بعدش رفتیم عطر فروشی و فی فی عطر خرید و واسه منم ریمل و لاک خرید مژه

آخر سرم رفتیم بازارچه و از تعمیر عینک گرفته تا کوتاهی شلوار و کلی خرید دیگه انجام دادیم و بستنی میوه ای هم زدیم بر بدن که خدای نکرده من کالری از دست ندم و همون کوچولویی که از صبح سوزونده بودم و برگردونم سرجاش نیشخند

تا ساعت نه و نیم بازارچه بودیم و بعد که برگشتم خونه دیدم سرو صدایی میاد که نگوو جوجه بزرگه ، جوجه کوچیکه و جوجه های دایی کوچیکه افتاده بودن به جون هم و دعواشون شده بود .

ظاهرا دایی جوجه هاشو اورده بود گذاشته بود خونه ما و اونا با جوجه های ما با هم نمیساختن .

منم با تقسیم چیپس و بادکنک به این دعوا خاتمه دادم و صلح برقرار شد .

بعد اینکه جوجه های دایی رفتن ، جوجه بزرگه گیر داد که تو اصن منو بیرون نمیبری و یالا بریم آب و آتش .

ساعت یازده آب و آتش بودیم . هرچی بهش میگفتم از طبیعت لذت ببر میگفت نه باید برم سینما هفت بعدی .

جالبه که سه بار منو تا پای صندوق کشوند و بعد با چشمای گردش گفت خاله اگه بازیش زامبی باشه من شب خوابم نمی بره .و بعد زود منصرف می شد .

آخرش گیر داد که تو هم باید بیای . ای بابا ، خاله جون سنی ازم گذشته من حوصله شلیک با تفنگ ندارم . آخرش منو کشوند تو سالن و خودش نفر اول شد و من آخر .اوه

بعدشم رفتیم شام خوردیم و تا برگردیم خونه و بخوابیم ساعت از یک گذشته بود.

 چهارشنبه که هم ظهر اومدم سرکار و بعد رفتم اداری بالاخره حکم جدیدمو بعد ترفیع گرفتم و بازم حقوقم اضافه شد . شب هم فی فی میاد عقبم و میرم به یه مرخصی سه الی چهار روزه . مژه

من با تو سودا می کنم / سیمین بهبهانی

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم


گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم


گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم


گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٩ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این منم دختری که به هیچ کس ، هیچ کجا و هیچ زمانی تعلق نداره ، کاملا رهاست ... اینجا روزانه هامو مینویسم امیدوارم بتونم حس خوبی بهتون بدم ...
امکانات وب